رمضانعلی ناصری در کانادا هستم در نیمه ای دوم دهه ای چهل منفی بیست عمرم قرار دارم. طبق رسم معمول من هم مثل هزاران نفر دیگر از سرزمین پدری ام راهی دیار بی عاطفگی شدم در دوران مهاجرت شش سال درکویته و کراچی پاکستان مشغول تحصیلات بودم که موفقترین دوران زندگی من بود. درآنجا اندیشه و طرز تفکرمن نسبت به جامعه و تحولات دنیا تهداب گزاری شد و برای اولین بار در زندگی ام احساس غرور میکردم خوشبختانه در جمع از کسانی قرار داشتم که با درک واقعیت هابعضی عادت های مردم و باورهای بی پایه شان مانع پیشرفت و موفقیت ما نشد. مثلا همین آموزش زبان انگلیسی و رفتن در باشگاه که امروز چیزی بسیار بسیار عادی هست در نیمه ای دوم دهه ای 1990 کار یک انسان مودب و شریف نبود. به باورمردم رفتن در باشگاه رزمی کنگفو یکی از مشخصات آدم های احمق و لا وبالی بود. درس انگلیسی خواند ن هم مربوط کسانی می شد که اهمیت زیاد به دین و مذهب نمیدادند. بد تر از همه این بود که برای اولین بار کورس های کمپیوتربازشد یک پدیده ای بسیار عجیب و غریب که هیچ کس آشنایی و معلومات نداشت فقط بعضی ها شنیده بود که کامپیوتر فیلم های غیر اخلاقی نشان میدهد و بس. همین کافی بود برای اینکه یک فرزند نجیب و پاک و نماز خوان مسلمان طرف کامپیوتر نظر و گذر نکند چون خدانخواسته گناه بارنشود. مابا درک حقیقت ها این کلاس هارا دنبال میکردیم. در شرایط که ما قرار داشتیم باید صد دروغ و درب سرهم میکردیم برای اینکه کسی متوجه ما نشود که در کلاس انگلیسی یا باشگا و یا کمپیوترمیرویم. خوشبختانه این جو خیلی دیرطول نکشید تا اینکه دیدگاه مردم دراین مورد تغییر کرد گرچند که بحال ما چندان فایده نکرد چون ما مسیر خودرا با همان دشواری هایش طی کرده بودیم.
دراول دهه سال 2000 میلادی راهی استرالیا شدم وتجربیات بسیار زیادی از ناکامی های خود در این مسیر بدست آوردم. دشوار ترین دوران زندگی ام را در اندونزیا گزراندم. قرار بود ما تعداد کسانی که در قایق راهی استرالیا بودیم غرق شویم ولی از بد شانسی زنده ماندیم ودراندونزیا برگشتیم. به مدت سه سال در اندونزیا در بخش کمک به مهاجرین با سازمان بین المللی مهاجرت همکاری داشتم و همچنین یک سال با کمشنری عالی ملل متحد در امور پناهندگان در جاکارتا اندونزیا بودم. در جنوری 2004بیشتر از دوسال شده بود که سرنوشت ما مشخص نبود هی انتظار سالها انتظارتا به حد رسید که تمام رویاهای زندگی در خارج بی معنی شده بود و آدم ها نمیدانیستند که به خاطر چه تا هنوز زنده اند. گپ بجای رسید که یک عده نخ و سوزن گرفته لبهای خود را دوختند برای اینکه یا بمیرند و یا ازاین بی سرنوشتی برایند. درهمچه شرایط مسولیت انسانی و وجدانی من چندین برابر شد تا صدای آدم های دهن بسته ای در حال مرگ را بگوش انسان های با احساس برسانم. که این اقدام برعکس سالها شکست و ناکامی منجر به موفقیت ماشد و توانیستیم از اندونزیا براییم. در اندونزیا علاوه بر تجربیات گسترده ای بی سرنوشتی تجربه ای مرگ را هم کردیم و دیدیم که مردن هم خیلی کار مشکل نیست آنچنان که مردم هیاهو بپا کرده اند که تلخی جان کندن چقدر سخت است. نه بابا هیچ گپ نیست چند روز که آب و نان نخوری ضعف میکنی و همینطور راحت میمیری. مثلا یک پناهنده ای ایرانی در اندونزیا اعتصاب غذا کرده بود در پیش چشمان همین سازمان ملل که برای حقوق بشر اشکهای تمساح میریزد بر اثر عوارض ناشی از اعتصاب غذا چشم از جهان بست. خلاصه قصه کوتاه من با یک عده از هم سرنوشتانم در کانادا آمدیم . چند سال است که در ادارت کمک برای تازه واردین در کانادا به شکل از اشکالها مصروف هستم. درتمام این مدت در عین زمان که خودم مهاجر و تاز وارد بودم تا جای که تحصیلات و حس انسان دوستی که داشتم مرا وادار میکرد که برای دیگران تا حد ممکن کمک کنم. که این روش برایم یکی از رازهای موفقیت بود.
کشورهای مهاجر پذیر که کانادا هم یکی از آنها است قوانین و مقررات بسیار پیچیده ای دارند. برای اینکه تازه واردین را جذب نیروی کاری کنند تا اقتصاد کشور بیشتر رشد کند در کنار مشکلات که تک تک تازه واردین در کشور جدید شان دارد خیلی امکانات اجتماعی برای سهولت زندگی مردم از طرف دولت بطور رایگان در نظر گرفته شده است. متاسفانه بخاطرهزاران دلیل و مشکلات این خدمات رایگان برای تازه واردین به آسانی میسر نیست. مشکل اول این است که زبان نمی فهمند و اگر زبان می فهمند به روش و خاصیت اداری این کشور ها آشنایی ندارند. یا کسی را نمیشناسند که ازایشان کمک بگیرند. اگر کسی را میشناسند مصروفیت بیش از حد زندگی این کشورها اجازه نمی دهد تا یکی برای دیگری کمک کند. خلاصه کلام حتما یک دلیل قانع کننده وجود داردکه انسان یک زمان در حالیکه در میان قوم و نزدیکان خود هست همینطور دست به گریبان مشکلات بیماند
تجربه ای کاری و تحصیلات که در بخش خدمات اجتماعی در کانادایافته ام بخوبی نشان می دهد که اگر امکانات موجود در دسترس مردم قرار بگیرد تا حد زیاد از این سرگردانی و سردرگمی جلوگیری میشود. بطور مثال وقت که من میخواستم وارد دانشگاه شوم چون فاقد مدارک تحصیلی لازم بودم که سرنوشت اکثر تازه واردین در کانادا چنین هست بیشتر از یک سال طول کشید تا در دانشگاه راه یابم. درحالیکه امکان این بوده که من در یک ماه این مرحله را طی کنم که منجر به یک سال سر گردانی من نمیشد. همینطور در هر عرصه ای از زندگی هر تازه وارد چنین پیچیدگی ها امکان دارد وجود داشته باشد
حالا تا حد با مرچ و نمک ایمگریشن در این کشور آشنایی پیدا کرده ام و می بینم که بعضی وقت خیلی امکانات ابتدایی و ساده برای مردم ما مخصوصا بخاطر مشکل زبان انگلیسی قابل دسترسی نیست. خواستم از امکانات که قرن بیست و یکم در اختیار ما گذاشته محروم نباشم و در این سایت تا حد امکان یک رابط و رهنما بین نیازهای فردی و اجتماعی مردم ما و امکانات که در کانادا برای مردم وجود دارد باشم. وهم چنین در رابطه به سو تفاهم های که در باره زندگی خارج برای مردم ما در وطن وجود دارد تا حد امکان بنویسم. چون این مساله باعث نگرانی های بیش از حد تعداد کسانی زیادی شده است. و دلیل آخر هم اینکه خودم سالها است از محیط زبان فارسی دور هستم ومدت چهارده سال است که از وطن برآمدم گاهی برای حرف زدن فارسی و زبان مادری ام انچنان دیق میارم که آرزو میکنم کاش از کسی یک کلمه زبان فارسی میشنیدم و یا کسی باشد که با ایشان با زبان مادری ام صحبت کنم.گاه وقت که تلفنی صحبت میکنم ویا کسی را ملاقات میکنم ناخود آگاه ذهنم در جستجوی غلیظ ترین اصطلاحات عامیانه وطن می پردازد و این سایت برایم اجازه می دهد که با مخاطبان مجازی ام در تماس باشم بگویم و بیشنوم.