تماس با من درباره تصویر لینکدانی اطلاعیه ها English صفحه اصلی
نتیجه معکوس دموکراسی در بریتانیا

خوانندگان محترم برای معلومات جدید که بعد از نومبر 2010 نوشته شده است روی همین لینگ کلیک کنید









The Australian News

دو شنبه 11 می 2010

پنچ نفر پناهجویان سریلانکای در مسیر استرالیا ناپدید شدند

بعد از اینکه قایق ماهی گیری چوبی پناهجویان سریلانکایی طیل مواد غذایی و آب نوشیدنی را تمام کرده بود پنج نفر ازاین پناهجویان به امید اینکه کدام کشتی تجارتی را برای کمک پیداکنند خودرا در یک تلاش مهلک روی دریا انداختند متاسفانه ناپدید شدند که هیچ اثر از زنده بودن و یا جسد شان دردست نیست

59 نفر سریلانکای باقی مانده در قایق بعد از آنکه از دریانجات یافتند دیروز در جزیره ای کریسمس رسیدند. پولیس فدرال استرالیا به تحقیقات در باره ای این حادثه شروع کرده اند و تفصیلات جدید درباره ای این مصیبت بدست آمده است

اولیگ چیچولین صاحب کشتی تجارتی  که این 59 نفرسریلانکای را نجات داده بود به روزنامه دی استرالیان گفت که مسافرین سوار قایق بعد از آنکه بیشتر از 20 روز در روی دریا گذراندند ازخود بی تابی نشان دادند

این نیز شب گذشته معلوم شد که هواپیمای جستجو گروزارت دفاع یکی ازافراد گم شده را یافته بود ه که در روی لاستیک تایرموتر بیحال مانده است ولی بعدا از دید هواپیما غایب شده است

در جریان درخواست برای تحقیقات به این حادثه کریس ایونس وزیر امیگریشن استرالیا دیروز تایید کرد که سریلانکایهای نجات یافته محکوم به سه ماه تعلیق درخواست پناهندگی خواهند بود

رسیدن آنان در جزیره ای کریسمس همراه باجلوگیری دو قایق دیگر بوده است که دیروز گرفته شدند. بعد از ظهر دیروز یک کشتی نیروی دریای جلو یک قایق 36 نفری را در شمال جزیره ای آشمور ریف گرفت. و قایق86 نفری دیگر در نزدیکی جزیره ای کریسمس دیشب گرفته شد

کشتی کاپیتان چیچولین با پرچم لیبریا که هشت نفرقایق را نجات داده بود پیش از آنکه بقیه را در جزیره ای کوکوس بیاورد گفت که قایق پناهجویان سریلانکای بنزین و غذا و آب آشامیدنی را تمام کرده بود.

کاپیتان گفت "به نظر من آنان بی تابی و بی حوصلگی کردند بخاطریکه نتوانیستند آینده را ببینند"

محموله ای این کشتی باربری ذغال و پارچه ای بادبانی بود که از اسکله کیمبلا طرف هند میرفت پنجشنبه گذشته در غرب جزیره ای کوکوس برای نجات قایق پناهجویان سریلانکایی شتافت

سمارین دیمیگیلو افسر سوم کشتی گفت که آن پنچ نفر مفقود شده از لاستیک داخیل تایر موتر برای خود وسیله درست کرده بوده اند که در روی آب بروند به امید اینکه کدام کشتی را بیابند تا همسفران شان را که درقایق هستند نجات بدهند.

درمصاحبه که ما با هشت نفر از نجات یافتگان داشتیم گفتند که آن پنچ نفر تصمیم گرفتند که در دریا شنا کنند به امید که کدام کمک بدست بیاورند.

آنان فکر میکردند که میتوانند بقدر کافی دوردر دریا شنا کنند که بتوانند کدام کشتی تجارتی را ببینند یا هرنوع کمک دیگر. آقای دیمیگیلو گفت او از کدام کشتی دیگر آگاهی نداشت که به این قایق نمایان باشد.

او گفت یکی از آنان که در کشتی پوستوجنانجات یافته بودند یک جوان سریلانکایی بود که زخم چنگ ماهی در صورتش داشت.

درقایق ماهیگیری دوازده کودک بودند که یکی ازآنان ده ماه سن دارد

کسانیکه در کشتی پوستوجنا جاداده شده بود یک کودک دوساله و یکی هم سه ساله با یک خانم که ضعف کرده بود.

همه ای آنان ضعیف بودند ویک عده هم دریازده شده بودند حالت که همیشه احساس تهوع و بهم خوردگی میکنند

آقای دیمیگلو گفت علاوه بر نبود بنزین و مواد خوراکی خود قایق محکم و استوار بود

یک از مسافرین برای خدمه کشتی گفته است که آنان در دوازده اپریل از سریلانکا مستقیما طرف استرالیا حرکت کردند

سخنگوی براندن او کانر دیروز گفت که مقامات استرالیا بعد از آنکه که یک نفربتاریخ 30 اپریل از لندن به شماره ای اضطراری نیروهای سرمرزی و گمرکی تماس گرفته بود در باره قایق پناهجویان سریلانکایی اگاهی یافت

یک آفیسرسرمرزی توسط تلفن ستلایتی با مسافران کشتی که تماس گرفت مطلع شده بود که قایق پناهجویان سریلانکایی بنزین تمام کرده است

بنابه گفته ای کسانهیکه نجات یافته اند اقدامات برای جستجوی آنان آغاز شد و یک کشتی که پرچم پانما داشت برای پناهجویان غذاو آب آشامیدنی و بنزین تهیه کرد ولی همه آنان بعدا تمام شد و تلفن ستلایتی هم به تعقیب آن ازنزد پناهجویان مفقود شد.

وزارت دفاع میگوید سه روز پیش از آنکه قایق آنان توسط کشتی باربری پیداشد پنج نفر آنان با جلیقه نجات و لاستیک تایرموتر قایق را ترک کردند

بعداجستجو گران جلیقه نجات و لاستیک تایرموتر را یافتند بجز ازبدن بی حرکت یک نفرکه باز ناپدید شد رد کدام جسد دیگر رانیافتند

دفتر وزارت دفاع دیشب نتوانیست که بگوید که بین پروازهای جستجوکننده چقدر وقت فاصله داشته و چرا این معلومات زودتر داده نشده است.

<<-------------------------------------------------------------------------------------->>


The Australian News

چهار شنبه 21 اپریل 2010

یک قایق 46 نفره پناهجویان از رسیدن به ساحل غرب استرالیا جلوگیری شد

ناوگان دریایی استرالیا کشتی را دیشب در منطقه ای کپ لویک یافت که واقع درغرب استرالیا است یکی از مقامات بلند پایه ای استرالیا بنام بریندن اوکانر میگوید که کشتی در ابتدا توسط هواپیمای گشت زنی سرمرزی که زیر دستور امنیت مرزی بود کشف شد

اومیگوید این کشتی چندین روز زیر نظارت ماموران سرمرزی بوده است

او میگوید از قرار معلومات ابتدایه به نظر میرسد که 46 نفر مسافر با دو خدمه در این کشتی هستند

این گروپ به جزیره ای کریسمس انتقال داده خواهند شد تا مساله ای امنیتی و صحی و هویتی آنان بررسی گردد

و علت سفرشان طرف استرالیا نیز مشخص خواهد شد

کسانیکه در داخل این کشتی هستند اگر از افغانستان و سریلانکا باشند بخاطرتغییر در سیاست دولت در اوایل ماه اپریل درخواست پناهندگی شان حد اقل تا سه ماه دیگر به تعویق خواهند افتاد

تازمانیکه این تعلیق برداشته نشود به درخواست آنان توجه صورت نمی گیرد

<<-------------------------------------------------------------------------------------->>


The Australian News

سه شنبه 20 اپریل 2010

بنوشته ای این روزنامه 60 نفر پناهجویان زیر سن دیشب 2 بجه بوقت محلی ازجزیره ای کریسمس در بازداشتگاه پورت آگوسته واقع در 300 کیلومتری شهر ادیلاید رسیدند. آنان تاچاشت امروز خواب بودند و وقت که بیدار شدن و بعداز یک معلومات کوتاه که برای شان داده شد در خیابان نزد بازداشتگاه شان ریختند که فوتبال بازی کنند

وهمچنین شما می توانید برای دیدن عکس آنان وتفصیلات بیشتر روی سایت روزنامه ادیلاید نیز مراجعه کنید

<<-------------------------------------------------------------------------------------->>


روزنامه دی استرالیان چاپ روزیگشنبه 18 اپریل 2010 بقلم پیگ تیلر مینویسد 

هواپیمای دربستی پناهجویان در جزیره کریسمس فرود آمد 

هواپیمای دربستی که قراراست اولین گروپ 130 نفری از مهاجرین را پس ار سیاست جدید دولت استرالیا از جزیره ای کریسمس به خاک این کشور انتقال دهددر میدان هوای این جزیره فرود آمد هواپیما قراربود که 70 نفر را طرف بازداشتگاه شمالی ایمیگریشن درشهر داروین و هم چنین 60 نفر افراد زیر سن را به خانه های محلی در منطقه پورت آگوستا پرواز دهد

برای روزنامه دی استرالیان گفته شده است که پناهجویان بخاطر مشکل تخنیکی که برای این هواپیما پیش آمده است امروز نمی توانند جزیره ای کریسمس را ترک کنند

یک هواپیمای دیگر بجای این از منطقه ای بروم فرستاده اند و130 نفر مهاجر فردا قرار است پرواز کنند

این هواپیمای ناموفق 24 ساعت بعد ازاینکه غبار غلیظ از فرود آمدنش در این جزیره جلوگیری کرد اینجا رسیده است

این هواپیما بیشتر از یک ساعت جزیره ای کریسمس را دوره زد قبل از آنکه دوباره درجاکارتا به فاصله 380 کیلومتر سوخت گیری کند بعدا شب گذشته توانیست در فرودگاه کریسمس بنشیند

<<-------------------------------------------------------------------------------------->>


روزنامه انگلیسی دی استرالیان چاپ روز دوشنبه 19 اپریل 2010 بقلم رولین کالینن که از جاکارتا اندونزیا گزارش داده مینویسد

مهاجرین گرسنه انتظار شانس شان را میکشند

میزرستورانت ک ل در منطقه سیاحتی شهر جاکارتا واقع در جاده جالن جکسامعمولا مملو از کلاه پشت های گرسنه هستند که مجذوب یکی از قورمه های مزه دار این رستورانت شده اند

ولی در چند ماه گذشته مشتریان متفاوت سالون غذاخوری را تصرف کرده اند مردان لاغر و قدبلند با صورت های باد برده که با یک نوع ترس طرف خیابان نگاه میکنند وبا صدای آهسته و آرام حرف میزنند

شلوار های خاکی مسافرتی شانرا که بطور ناموزون بالا کشیده اند با چپلی های نامناسب سعی میکنند که خود را مثل کلاه پشتهای معمولی نشان دهند هیچ کس را گول زده نمی توانند چون همه میدانند که آنان پناهجویان افغان هستند

درآن ناحیه بیشتر از 100 نفر مهاجردراطاق های ارزان قیمت زندگی میکنند- آنان ازجمله کسانی هستند که یا تازه دراندونزی رسیدند میخواهند طرف استرالیا بروند یا یکبار و چند بار رفته ازنصف راه برگشته اند منتظرفامیل شان اند که پول بیشتر برای شان روان کرده تاآنان دوباره باقایق تلاش کنند که خود را در استرالیا برسانند.

تعلیق ششماهه ویزه برای افغانها توسط دولت استرالیا چندان اهمیت برای این افراد ندارد افرادی که ظاهرا مسافت بسیار طولانی راطی کرده تا اینجا برسند در حالیکه دولت اندونزی یا بی اعتنای میکند یا اینکه از منابع کافی برخوردارنیست تا ازتلاش آنان که به استرالیا برسند جلوگیری کند

سید بارک که در افغانستان دهفان بوده دریکی از میزها نشسته است سوال میکند که" من چه چاره دارم ؟"

"من یا به افغانستان برگردم و طالبان مرا مجبور بسازند که برعلیه نیروهای استرالیای یا آمریکایی بجنگم یا اینکه نه دراینجابمانم و تلاش کنم که استرالیا بروم"

"آیا دولت استرالیا این را میداندکه اگرهمه ای ما برگردیم ممکن است مجبور شویم برعلیه استرالیایی ها بجنگیم ؟ "

"چرا سترالیاسیاست خود راباید تغییر بدهد؟ "

اکثری آنان پذیرفتند که تاحالا چندین بار تلاش کردند که داخل استرالیا شوند

نظام احمد از قندهار که میکانیک است میگوید او سه بار تلاش کرده است که بدون ویزه وارد استرالیا شود

او هر بار که گیرآمده با رشوه دادن خودرا آزاد کرده است

احمد گفت "او یک مرد بود که لباس رسمی نداشت ازمن سه هزار دالرخواست. من برایش دادم بعد او مرا اجازه داد که بروم"

یک بار دیگر یک مامور با لباس شخصی قایق ما را در دریا متوقف کرد و هزاران دالر میخواست که ما یا پرداخت کنیم یا اینکه قایق ماراباخود ببرد

احمد میگوید "این شخص گفت هیچ چیز در اندونزیا رایگان نیست "

همه آنان گفتند زندگی شان درخطر بود اگر درافغانستان میماندند

آنان خیلی کم پول دارند ولی احمد میگوید تلاش برای رسیدن به استرالیا را ازدست نمی دهند

او میگوید والدینش تمام دار و ندار خود را فروخته است تابرای او پرداخت کند تا اودرخواست پناهندگی بدهد. هیچ چیز برای آنان باقی نمانده است

"آنان خیلی ناراحت هستند با من. آنان پول خودرا پس میخواهند "

دو هفته پیش دولت استرالیا درخواست پناهندگی سری لانکای هارا برای سه ماه و درخواست افغان هارا برای شش ما بحال تعلیق درآورده است

و مقامات اندونزی بعضی مهاجرین که در مسیر استرالیا بوده اند متوقف کرده است

ماموران اندونزی در روز شنبه گفتند که آنان 18 نفر سریلانکایی را در میدان هوای هنگ ندیم در شهر باتم که طرف شمال شرق اندونزی است گرفته اند و روز چهارشنبه گذشته رسانه محلی گذارش داد که 37 نفر از سوار شدن قایق در غرب جاوا متوقف شدند

ولی گذشته نشان می دهد که طولی نخواهد کشید همه ای کسانیکه توسط پلیس گرفته شده اند دوباره تلاش کنند که به استرالیا برسند.

برای متن انگلیسی اینجا را کلیک کنید

<<-------------------------------------------------------------------------------------->>

THE AUSTRALIAN

تاریخ: جمعه 16 اپریل2010
به گزارش روزنامه دی استرالیان  ماموران امیگریشن دستور داده شده اند در مورد که خیلی ضروری نیست ازبررسی کردن ویزه خود داری کنند مثل تفتیش کردن فاحشه خانه ها و یاافراد که غیرمجاز میوه چینی میکنند چون بخاطر انتقال مکرر مهاجرین از جزیره کریسمس به استرالیا بیم آن میرود که بازداشتگاه های این کشور لبریز شود. روزنامه ای دی استرالیان آگاهی یافته است که در اواخر هفته گذشته برای کمپلاینس آفیسرز گفته شده است که بخاطر تنگ بودن بازداشتگاهای استرالیا تنها کسانی را بازداشت کنند که ضروری باشد

این روزنامه در پراگرافهای بعدی نوشته است که 135 نفر از جزیره کریسمس روزگذشته که 15 اپریل باشد به بازداشتگاه داخل استرالیا انتقال یافته اند. شب گذشته 2212 نفر در جزیره کریسمس بودند در جای که فقط برای نگهداری400 نفر طرح ریزی شده بود

کسانیکه انگلیسی دندانش میشود روی این لینک کلیک نموده و متن کامل انگلیسی رامی تواند بامرچ و مثاله اش بخواند

<<-------------------------------------------------------------------------------------->>

سفر به افغانستان

تاریخ: یکشنبه 28 فبروری 2010
ساعت 10:00 شب روز یک شنبه بوقت افغانستان که مطابق ساعت 6:30 دقیقه بعد از ظهر یکشنبه بوقت هالند و ساعت 10:30 دقیقه صبح یکشنبه بوقت ولایت البرتا کانادا می باشد.

این یاد داشت را در مسیر هوایی هالند و کانادا که 9 ساعت سفر هوای است خدمت دوستان می نویسم. پرواز کابل و دبی چیزی بیشتر از 2 ساعت بود. بعداز 4 ساعت انتظاری 8 ساعت و چند دقیقه از دبی تا هالند آمدیم. ازساعت 6 صبح بوقت هالند تا 2 بعدازظهر باز منتظر ماندیم تاپرواز 9 ساعته ای هالند و کانادا را بگیریم. گرچند که معمولا سفربا هواپیما راحت به نظر می رسد ولی 8 ساعت و 9 ساعت در چوکی قید هواپیما جابجا ماندن هم خیلی خسته کننده است. نه به خواب میروی و نه پاهای تان را دراز می توانی باید مثل آدم ها پلاستیکی روی چوکی تان میخکوب شده بمانی تا هواپیما بزمین بنشیند که زود تر بیرون برایی . من برای اینکه دقیقه شماری 9 ساعت سفرهوای خسته نکند گفتم بهتر است چیزی از مسافرتم برای خوانندگان بنویسم .

در17 جنوری 2010 بعد از پانزده سال مسافرت خارج از افغانستان برای اولین بار از کانادا درشهرکابل پایتخت افغانستان برگشتم. من یک پرواز داخل کانادا تا شهر کلگری داشتم تا بتوانم توسط شرکت هوایی ک ل م طرف هالند و بعد دبی بروم. که در این پروازها بیشتر از 415 نفر مسافر بودیم. همه چیز منظم و خدمه های هواپیمای ک ل م بسیار بصورت حرفه ای خدمات مربوطه شان را انجام می دادند. مثلا چند نوع غذا و چند نوع نوشیدنی می آوردند و از تک تک مسافرین سوال میکردند که کدام نوشیدنی وغذارا خوش دارید. ساعت 3 شب ازدبی طرف کابل توسط هواپیمای صافی که از افغانستان است حرکت کردیم. در این پرواز علاوه براینکه خود هواپیما کوچک بود که برابر یک پنجم هواپیمای ک ل م ظرفیت داشت نصف چوکی های شان هم خالی بود در هردو چوکی یک نفر نشسته بودند. ولی مسافرین از مختلف کشورهای جهان بودند. من هم چهار چوکی مانده به آخرهواپیما قرار داشتم. برخلاف اکثرپروازهای بین المللی که خدمه های شان زن و مرد هستند در هواپیمای صافی دو مرد نقش خدمه را داشتند. مدت بعد از پرواز خدمه ای صافی اعلان کرد: با تشکر فراوان از مسافرین محترم که هواپیمای صافی رابرای مسافرت شان انتخاب کردند هواپیمای صافی برای صبحانه ای شما غذای لذیذ افغانی نیز تدارک دیده است تا از این پرواز تان لذت بیشتر ببرید. شخصا خودم مدت زیاد بود درشهر زندگی میکردم غذای که دست پخت افغانی باشد دسترسی نداشتم ازاین خاطریک علاقه ای خاص برای این صبحانه با آن تعریفات که شده بود پیداکردم. هردو خدمه ای مرد یکی از نصف هواپیما و دیگری هم از اول برای توضیع صبحانه لذیذ شروع کردند. من مربوط خدمه ای می شدم که از نصف شروع و تا آخرهواپیما صبحانه را می داد.

درچوکی پیشروی من یک سیاه پوست نشسته بود چوکی پشت سر یک خانم بریتانیای و چوکی های آخرهم دو فیلیپنی بودند. در چوکی های آن طرفی هواپیما که دست چپ من باشند هم یک افغانی و چند دانه آمریکایی بودند. زمانیکه نوبت به من رسید این خدمه بجای اینکه برای من صبحانه بدهد از من گذشت برای خانم جوان بریتانیایی که پشت سر من بود صبحانه را داد. من فکر کردم که شاید خدمه جوان تحت تاثیرچهره محجبه ای این خانم بریتانیایی قرار گرفته تلاش میکند که توجه اورا جلب کند و بعد برای من صبحانه بیاورد. دیدم که برای بقیه رسیدگی کرد و دیگر طرف من بر نگشت . صبجانه بی صبجانه غذای چندان درست هم نبود ولی بوی تعصب نژادی که به دماغم زد مرا رنج میداد. ازینکه ناراحت شدم دیگر اصلا سوال نکردم. بعد از 20 دقیقه خدمه دومی که چای توضیع میکرد سوال کرد وطندار چای میخوری ؟ گفتم اگر صبحانه میدهی چای میخورم درغیرآن نه . کمی تعجب کرد و گفت صبحانه نخوردی ؟ گفتم صبحانه ندادید که بخورم . چراصدایت را نمیکشی ؟ جواب دادم که لازم ندانستم برای این صبحانه از یخن شما بگیرم. از نگاه قد و اندام هم خیلی کوچک نیستم که همکار شما مرا ندیده باشد یا اینکه سرشان شلوغ بوده سهو شده است. اصلا سهو معنی ندارد. چون چوکی ها در ردیف هستند و کاملا مشخص است. خوب بهرصورت ایشان رفت و صبحانه را آورد وتقریبا نصف صبحانه را خوردم که چندان مزه خاصی هم نداشت.

در 27 فبروری که طرف کانادا برمیگشتم پروازهواپیمای صافی بدلیل مشکلات تخنیکی یک ساعت به تعویق افتاد. من زمان متوجه شدم که کارمند هواپیمای صافی بیست دقیقه قبل از وقت پرواز دنبال خارجی های سفید پوست که در سالن انتظار پروازهستند میگردد. و برای هرکدام شان جداگانه در انگلیسی می گوید که معذرت میخواهیم پرواز شما یک ساعت به تعویق افتاده است هواپیمای صافی یک ساعت بعد از وقت معینه پرواز میکند. ازاینکه فقط ده دقیقه بوقت پرواز که قبلا معین شده بود مانده اکثری مسافرین که از هند و چین و فیلیپین و افغانستان بودند نگران در دم دروازه خروجی مانده اند و نمیدانند که چراهیچ خبری از پرواز شان نیست. در آخر 2 دقیقه مانده به وقت پرواز بلند گوهای سالن انتظار به صدا درآمد که پرواز شما یک ساعت به تاخیر افتاده است.

ساعت 7 شب روز شنبه 27 فبروری از کابل طرف دبی پرواز کردیم از داخل هواپیما در مسیر کابل دبی از رعد و برق و ابرها چند دقیقه فیلم برداری کردم که آنرا تاچندروز آینده در اینجا می گذارم و شما میتوانید ببینید.

نوشته من هم تکمیل شد و هنوز 4 ساعت و 39 دقیقه دیگر مانده به اینکه در شهر کلگری کانادا برسیم یک چیزی جالب اینکه سرعت هواپیما که 861 کیلومتر درساعت است مساوی است با سرعت چرخش کره ای زمین که به دور خورشید می چرخد. 2:30 دقیقه بعد از ظهر یکشنبه از هالند پرواز کردیم وبعد از 9 ساعت سفرهوایی قرار است ساعت 3:30 دقیقه ای بعد از ظهر یکشنبه در شهر کلگری کانادابرسیم. در صفحه تلویزیون کوچک که در پشت هر چوکی در اختیار مسافرین هوپیما قرار دارد یک کانال مخصوص رد یابی موقعیت و مشخصات درباره ای هواپیما است که نشان می دهد 12000 متر از زمین ارتفاع دارد و 861 کیلو متر در ساعت سرعت داشته و هم چنین موقعیت جغرافیایی هواپیما را با کره زمین نیز در صفحه کوچک تلویزیون نشان می دهد. زمانیکه از هالند حرکت کردیم تا کانادا رسیدیم هواپیمای ما همراه با مناطق آفتابی زمین در حرکت بود.

فاصله ای چوکی ها هم آن قدرتنگ است که کمپیوترم را به سختی در آغوشم بازکردم خدانکندکه نفر پیشرو خوابش بیاید وچوکی اش را طرف من بخواباند اگر چنین شد من هم کمپیوترم خاموش میکنم و چوکی ام را طرف نفر بعدی می خوابانم.

<<-------------------------------------------------------------------------------------->>

هزاره ها و یک عمرسرگردانی بدنبال هویت

دسمبر 29 2009
درکنار صدها فرصت برای پیشرفت زندگی که در کشورهای اکثراغربی وجود داردنسل اول مهاجرین که اقامت دایمی شان را می گیرند سردرگمی درهویت یکی از عامل عمده است که آنان را تاآخر عمرشان رنج میدهد. سن و سال و تحصیلات تازه واردین در شدت مشکل بی هویتی نقش عمده را بازی میکند. هرچه بی ثواد تر و سن بالاتر داشته باشد به همان مقیاس دچار سردرگمی هویت میشود که اگربه این مشکل بصورت درست رسیدگی نشود وبه مراکز و امکانات مربوطه مراجعه نتواند چه فامیل وچه شخص باشد عواقب نامطلوب را تجربه خواهد کرد.

برای اینکه مطلب واضح تر شود تازه واردین را به چهار دسته تقسیم بندی میکنیم

دسته اول جوانان هستند که بین بیست تا سی و پنچ سال عمر دارند دسته دوم فامیلی هستند که از طفل سه ساله گرفته تا والدین 40 و 50 ساله میباشند دسته سوم هم همین افراد مذکورهستند ولی هیچ فامیل و دوست و آشنای دراین کشورها ندارند و هیج گونه تحصیلات عالی و تجربه کاری در کدام رشته تخصصی هم ندارند. دسته چهارم از همین افراد مذکور ولی فامیل دوست و آشنایان دارند که با تمام چون و چرا این کشور می فهمند علاوه برآن تحصیلات عالی وچندین سال تجربه کاری در رشته های فوق لسانس هم دارند.

اکثری مردم که از افغانستان در دهه های نود و دوهزار در کشورهای مهاجر پذیر رسیده اند مربوط دسته ای سوم میشوند که پروسه ای اسکان دهی شان درکشور جدید بمراتب مشکل تراز تبعه ای کشورهای دیگر هست. از همین خاطر هست که اکثری فامیلین و تعدادی هم از افراد مجرد وابسته به کمک ماهانه دولتی هستند چون نمیتوانند از عهده مصرف خانواده شان برایند. که این دسته از نو واردین از اول هم مشکل داشتند که نتوانیستند زندگی شان را مستقل اداره کنند و از طرف دیگر تمام وابستگان شان که درافغانستان و پاکستان و ایران و بقیه کشورهای آسیایی هستند انتظار کمک مالی را از آنان دارند. این کشورهای که این قدر پیشرفت کرده اند فکر و زرنگی کامل بخرج داده اند کمک مالی که ماهانه برای تک تک فامیل می دهند میتواند فقط برای مصرف زندگی شان کفایت کند و هیچ چیزی در آخر ماه اضافه نمیشود که برای همبستگان شان در کشورهای آسیایی روان کنند. ولی آنان فکر میکنند کسانیکه حالا درخارج رسیده اند و دولت تمام مصارف شان را می دهد راحت زندگی میکنند هیچ غم مارا ندارند. فکرمیکنند که خارجی ها مارا مثل گوسفند لاندی برای قدیدی زمستان چاق میکند تمام امکانات زندگی وآسایش را در اختیار ما گذاشته اند کاری که میکنیم فقط زحمت خوردن و خوابیدن را بخود بدهیم. فکر نمیکنند که خارجی ها 24 ساعت در شبانه روز و دوازده ماه در سال بدون توقف کارو زحمت میکشند از نگاه کردن گوسفندان لاندی افغانستانی این قدر پیشرفت نکرده اند.

علاوه بر شرایط بالا کسانیکه از 35 سال به بالا عمر دارند به احتمال زیاد نمی توانند روشی را تاحالا با آن زندگی کرده اند تغییر بدهند تا با جامعه کانادایی یا استرالیایی و اروپایی بزودی سازگاری پیداکنند.آنان با هویت سنتی افغانستانی میخواهند در جامعه پیشرفته ای خارجی زندگی کنند چیزی که اگر غیر ممکن نیست ولی خیلی مشکل هست. چون شرایط و امکانات این نیست که بتوانند با روش وطنی زندگی خود رادراین کشورها پیش ببرند. مثلا یکی میخواست یک مغازه باز کند و مواد غذای و غیره بفروشد. کسانیکه در مغازه داری تجربه داشتند برایش مشوره دادند جنس های شان را از کجا و از کدام کس بخرند تابرایش بصرفد. طرف فورا با حساسیت زیاد گفت من از آن جنس نمی گیرم و از آن یکی هم نمی گیرم چون آنان مسلمان نیستند و من با غیر مسلمان خرید و فروش نمیکنم. غافل از اینکه بدون سروکار داشتن با پیروان ادیان دیگردراینجا اصلا امکان برای زندگی کردن برایش نیست.

بنا براین افراد با این طرز تفکر توانایی سرمایه گذاری را هم داشته باشد رشد نمیکند یک مقدار پول را هم دارد بعد از چند وقت بمصرف رسانده وابسته به کمک ماهانه ای دولتی میشود. یادم داستان سیال داری دوخانم آمد که در کانادا زندگی میکنند. بعضی خانم ها هم یادشان بخیر واقعا که در گپ و گوی دست شیطان را از پشت بسته اند. درکانادا هم مثل جاهای دیگرپیروان امام علی درماه صفر نذر و خیرات زیاد میکنند. یکی از این خانم از همسایه های شان را دعوت کرده بود که برای خوردن نذر خانه ای شان بیایند. خانم دیگری برای اینکه مراسم نذر این خانم را بهم بزند فورا به دیگران تلفن زده بود که نذر او قابل قبول نیست و خوردنش هم حرام است لذاکسانیکه واقعا پیروی امام علی هست برای خوردن نذر در خانه او نروند. چراکه صاحب نذر با کمک ماهانه ای دولتی زندگی میکند و کمک دولتی هم گرفته شده ای از مالیات است که از فروش شراب بدست می آید لذا نذراین خانم با پول مالیات شراب خریداری و تهیه شده است خوردن شراب حرام است و هرچیزی که با پول مالیات شراب خریداری شده باشد هم حرام است پس نذر این خانم هم حرام است. یکی سوال کرده بودپس نذر شما هم حرام بوده چون شماهم مثل این خانم با کمک دولتی زندگی میکنید وی توضیح داده است که نه متوجه این بودم من پول مربوط نذر را ازیکی قرض گرفتم که بنده خداکار وزحمت میکشد پول حلال بدست می آورد نذر را که من کرده بودم نوش جان تان حلالی حلال بود. خوب بهر صورت مجلس صاحب نذررا تاحدی مختل کردچون یک عده واقعا برای نذر خوردن نرفتند. صد حیف که چنین خانم ها دسترسی به تحصیلات عالی و حتی ابتدایی هم نداشته اند. این خانم با این بی سوادی اش که اصلا از کوچه درس خواندن گذر نکرده است چقدر ماهرانه منطق تراشی کرده است. اگر او دررشته ای فوق لسانس یا دوکتورای خود را می گرفت دنیا را زیر ورو میکرد. خوب برگردیم سر مطلب کسانیکه در کاناداو استرالیاو اروپامی رسند اگرمثل دو مثال بالا از روی نمد مو بچینند درجامعه اصلی این کشورها جوش نمیخورند و توانایی برای رشد کردن هم پیدانمیکنند.

لذا کسانیکه با هویت و عادت های افغانستانی در این کشورها میخواهند زندگی کنند دچار سردرگمی هویت میشوند. چون زمینه ادامه دادن زندگی سنتی افغانستانی دراینجانیست و زمینه زندگی که دراینجابرای شان ممکن است آنان اصلا عادت نمیکنند. که یکی از مشکل عمده ندانستن زبان این کشورها هست. چون انسان وقتکه نتواند راه خودرا پیداکند مجبوراست باامکانات و روشی که تاهنوز با آن زندگی کرده است اکتفا کند متاسفانه روش زندگی افغانستانی هم طوری هست که 90 فی صد با روش زندگی خارجی هم همخوانی ندارد ازدین ومذهب ما گرفته تا نزاکت های عادی و روز مره همه اش فرق میکند. که این مساله روند جوش خوردن مارا با شرایط زندگی این کشورها چند برابر مشکل میسازد. مثل این میماند که با پیراهن و تمبان افغانی در زمستان سرد شمال کانادا مخصوصا در شهر که من هستم بخواهی زندگی کنی. که شش ماه زمستان هست وسرما تا 50 درجه سانتیگراد زیر صفر هم قرار می گیرد که با پیراهن و تمبان افغانی در 50 درجه زیر صفر سرمای زمستان جاهای حساس آدم را در 30 ثانیه پوندانیده و قلب انسان بعد از 3 دقیقه توان پمپ کردن خون در بقیه اعضای بدن را ازدست میدهد با پیراهن تمبان افغانی روانه دیار عقبی خواهیم شد. عین شرایط را بقیه جانب زندگی ما در خارج دارد که مهیابا هنرو معلومات که مربوط این کشورها میشود نباشیم توان ادامه زندگی سالم را بزودترین وقت ازدست داده و دچار انواع واقسام مشکلات جسمانی و روانی میشویم که از جمله ای آنها سردرگمی هویت ما میباشد که یک عده مردم بیش از حد از این مساله رنج مبرند بدون اینکه ذره ای متوجه آن باشند.

هزاره ها بیشتراز هر ملیت افغانستان در این مورد صدمه دیده اند و حالاهم این تجربه تلخ را میکنند. بنابر موقعیت تاریخی و سیاسی که در افغانستان داشته اند تبعه درجه دوم و درجه سوم به حساب می آمدند هویت نداشتن که هیچ تاچند سال اخیراصلابه مرحله اینکه به فکر هویت بیفتند هم نرسیده بودند. یک عده که درپاکستان رفتند از ناچاری هویت پاکستانی بخود گرفتند و عده ای که در ایران مهاجرشدند از مجبوریت هویت ایرانی بخود گرفتند. بیشتر از دیگران همین گروه ازمهاجرین توانیستند در خارج خودرا برسانند که حالا در گیر و دار یافتن هویت آمریکایی اروپایی و استرالیایی افتاده اند. که یافتن هویت در این مرحله آخری بمراتب مشکل تر از هرهویت قبلی شان هست. منظور من از هویت دراین مطلب داشتن شناسنامه پاکستانی و ایرانی و یا پاسپورت اروپایی نیست. منظور من از هویت واقعی یک انسان در یک کشور است که باتمام سیستم زندگی آشنایی داشته باشد مثلا اگرپاسپورت آسترالیایی دارند باید معلومات هنر و کاربرد مثل یک استرالیایی که دراسترالیا متولد شده است داشته باشند. آنوقت میشود گفت که ما استرالیایی هستیم و یا کانادایی یا اروپایی. خیلی کس هارا می بینی که ده سال میشوند در خارج زندگی میکنند پاسپورت هم دارندولی هیچگونه آگاهی از شرایط زندگی آن کشور ندارند چون نتوانیسته اند وارد سیستم پیچیده ای زندگی خارجی شوند که دراین مورد حتما خودشان مقصر نیستند عوامل پیچیده ای اجتماعی دیگردر این مساله دخیل هست که بحث طولانی جداگانه دارد و من دراینجا وارد آن نمیشوم. متاسفانه این نسل از مردم برای تمام عمر سرگردان به دنبال هویت میگردند و نمیدانم چند فیصد محدود شان که درخارج رسیده اند بتوانند از هویت نسبی برخوردار شوند یاخیر.

مشکل دیگر که برای فاملین تازه وارد وجود دارد دوگانگی هویت در فامیل هست والدین به همان عادت های که در سی و چهل سال گذشته درافغانستان و یا جای دیگر زندگی کرده اند میخواهند زندگی شان را ادامه دهند ولی فرزندان شان که وارد مکتب میشوند بزودترین وقت باجامعه اصلی سازگاری پیدامیکند اکثری علاقه مندی و برخورد زندگی شان بیشتر با خارجی ها همگونی دارد تا باوالدین شان. اینجا است که تنش جدی بین والدین و فرزندان بوجود آمده که تعداد محدود فامیل ها موفق نشده اند راه حل مناسب برای این مشکل پیداکنند متاسفانه عواقب ناگواربرای شان درپی داشته است.

مشکل هویت ما مخصوصا هزاره ها در صورت حل خواهد که شد اول مثل هر انسان روی دنیا اطمینان به نفس خود پیداکنیم خودما به بودن خود باور کنیم تا دیگران بودن ما را باورکند. اگرخودما این شکل ادامه بدهیم که اصلا نیستیم و اگرهستیم هم هیچ هستیم. پس از دیگران چطور انتظارداشته باشیم که بگویند ما هستیم وسهم و امکانات که دراختیار دیگران قرار دارد دراختیار ما هم قرار بگیرد. نمیدانم سر نخ این عامل در کجا است که هزاره ها از گوش بینی و دماغ و صورت شان گرفته تا به استعدادهای خارق العاده شان باور ندارند. ازخود شان نفرت دارند. برعکس اثرات ناگوار و همه جانبه فقرکه در زندگی تمام انسانها می گذارد ولی برای حفظ هویت هزاره ها یک اثر بسیار مثبت و ارزنده داشته است. فکرکنید اگرهمه آنان سرمایه دار میبودند مثل مایکل جاکسن خواننده مشهور آمریکایی توان پرداخت هزینه سنگین را می داشتند تمام بدن شان را زیر تیغ جراحی پلاستیکی تکه تکه کرده و قیافه اصیل هزارگی شان را بباد فنا می دادند که آنوقت نه به هزاره و ازبک میماندند نه به تاجیک و نه به پشتون. یک هیولای عجیب و غریب درست می شدند. مایکل جکسن را اگر ندیده بودید ولی حتما شنیده اید علاوه به آن همه شهرت و هنر که داشت بخاطر نداشتن باور به هویت شان خود را جراحی پلاستیکی کرد که به خاطر آن تبدیل به جنازه روان شده بود. این بزرگترین خیانت بود وی در حق هویت سیاه پوستان دنیا مخصوصا سیاه پوستان آمریکای کرد. بعضی ایرانی ها هم ازاین مشکل رنج میبرند مثلا درخارج این جرات را نمیکنند که با چهره ای باز و اطمینان کامل بگویند من اهل ایران هستم. اگرکسی بپرسد شما اصل از کجا هستید خیلی زیاد که جرات کنند میگویند من ازپرژه هستم که اکثریت خارجیها به این راحتی نمتوانند بجای بیاورند که پرژه چیست و در کجا هست. درحالیکه وضعیت شان نسبت به هزاره های افغانستان بمراتب بهتر و پیشرفته تر هست. حتما آنان کدام مشکل عمده دیگر دارند که من مطلع نیستم.

امیدوارم که این روند بی هویتی از این به بعد کم کم کاهش پیداکرده و هزاره ها دارای غرور ملی شوند و بتوانند بوجود و هستی شان باورپیداکنند تا درهر کجای دنیا هم که هستندبا روحیه قوی و اطمینان به نفس کامل زندگی کنند. چون خودرا وابسته به یک کشورو ملیت باافتخار میدانند. از خیرات سر آمریکا فرصت نسبی در افغانستان هم برای هزاره ها پیداشده است بازهم ربط به همت و تلاش خود شان دارد که چه قدر میتوانند رشد کرده و خودرا دیر یا زود همگام با بقیه ملیت های افغانستان بسازند وتعدادی هم که در خارج رسیده اند اگر کاملا در جامعه قوی خارج مثل آهن ذوب نشوند و بتوانند هویت نسبی هزارگی شان را نگهدارند آنوقت میشود که با هماهنگی کامل میان کسانیکه درداخل و خارج زندگی میکنند یک کلبه ای حقیرانه از هویت ملی و بین المللی هزارگی ساخت. ونسل که بعد از این مرحله بوجود می آیند از روز اول تولد شان قدم دریک فرهنگ و هویت مستحکم و استوار گذاشته و از پشتوانه کامل هویت ملی و بین المللی برخوردار خواهند شد. به امید آنروز که همه ملیت های محروم دنیا به این مرحله برسند هویت ثابت پیداکرده و به وجود شان افتخار کنند.

<<-------------------------------------------------------------------------------------->>

امتیازهمسایه های قطب شمال

دسبر 12 2009
امشب هوا در شهر فورت مکمری البرتا به سردترین حد خود 50 درجه زیر صفر خواهد رسید. رادیوی محلی مکررا هشدار می دهد کسانیکه برون می برایند ازخود نهایت مواظبت کنند و اگرنه مثل گوسفندان افغانستان قدید خواهند شد. قدید را بگذار که کاملا از خوراک آغا می براید.

<<-------------------------------------------------------------------------------------->>

زمستان شمال کانادا

دسبر 10 2009
من در ناحیه ای ب شمال کانادا زندگی میکنم آخرین نقطه ای شمالی که بعد از آن دیگر زندگی کردن برای آدمی زاد اگر غیر ممکن نیست ممکن هم نیست. بجز از مردم بومی کانادا که شرایط آنها کاملا فرق میکند. دراینجا معمولا ششماه زمستان هست و ششماه دیگر بهار و تابستان بحساب می آید. در شدت زمستان آخرین درجه سرما منفی 45 درجه زیر صفر قرار می گیرد. دربازار کوچک که داریم آدم را در خیابان ها اصلا نمی بینیم چون شدت سردی هوا بقدر هست که امکان پیاده رفتن را از آدم میگیرد. در رادیوی محلی هم پیش ازپیش اعلام میکنند که نباید پیاده برون برایید اگرهم برون آمدید مخصوصا در ایستگاه بس برای سی ثانیه هم جابجا ایستاد نشوید چون شدت سرما آن قدر زیاد است که در مدت سی ثانیه ایستاد شدن خون بدن شما از جریان میافتد و بمدت بیشتر از یک دقیقه روانه ای بهشت یا جهنم میشوید. بهشتی ها اگر نگرانی از مردن را نداشته باشند جهنمی ها که حتما حاضر به چنین مردن بی وقت نیستند. Fort McMurray Weather www.theweathernetwork.com

این شهر با تمام این سردی اش از امکانات بسیار بالا برخوردار هست که هیچگونه اختلال درادامه کاربوجود نمی آید حتی بچه های خوردسال در همین سردی مکتب های شان را ادامه می دهند. مشکلات عمده برای کسانی پیش می آید که جدید در این شهر وارد میشوند و از خاصیت زمستانی اینجا معلومات کامل ندارند. مثل که دراولین سردی زمستان بمدت دو دقیقه پیاده روی مژگان چشم های مرا یخ زده بود دروقت چشم زدن باهمدیگر می چسپیدند بعد ازآن متوجه شدم که نباید در شدت سردی پیاده برون برایم

<<-------------------------------------------------------------------------------------->>

گیج بازی تبعه ای افغانستانی در تقسیم اوقات کانادایی

نوامبر 20 2009
یکی از مشکلات عمده کسانیکه در کانادا می آیند عادت کردن به تقسیم اوقات زندگی روز مره ای کانادایی هست. در اینجا همه چیز در دقیقه و اگرسروکارما به تجهیزات کامپیوتری باشد با ثانیه و چند صدوم ثانیه وقت شماری میشوند. اگرکارمند یک شرکت یا یک اداره باشید ویا یک مغازه بخاطر دلایل مختلف باید دقیق سر ساعت حاضر باشید. که یک عده آنهارابرای شما بیان میکنم.

اول اینکه کارتان در همان ساعت شروع میشود و دوم اینکه صاحب شرکت و یا اداره برای شما از شروع همان ساعت معاش می پردازد آنان نمی خواهند که یکی ده دقیقه دیگری 15 دقیقه دیرتر و خواب آلود به محل کار شرف حضور پیداکند. شما هم نمیتوانید به آن بی اعتنایی کنید واگرنه کارتان را ازدست داده و بعد معلوم نیست چند وقت دیگر لب و دهان کشال دنبال کار بگردید.

چون تمام شرایط زندگی همراه با تقسیم اوقات مشخص اداره میشود گرچند کسانیکه جدید می آیند حد اقل وقت شروع و ختم کار را از ترس هم که شده رعایت میکنند ولی باز می بینی که در اکثر موارد دیگر وقت ملاقات و خیلی فرصت های دیگر را از دست میدهند.

مثلا چند فامیل افغانستانی در ساعت 7 تا 9 شب توسط آشنایی کانادایی شان به عروسی دعوت شده بودند. آنان مخصوصا که خانم ها هم دعوت شده بودند نصف روز وقت لازم هست که چادر سبز بپوشند نه این خوب نمینشیند باش که چادر شیرچای بپوشم چطور میشود نمیدانم که این بوط با این لباس درست نیست با آن لباس شاید خوب معلوم شود تاآمادگی کامل گرفتند و رفتند ساعت 8 و 45 دقیقه در محل عروسی رسیدند کانادایی ها با تعجب سوال کردند خیریت است کجا روان هستید آنان گفتند ما به عروسی در همین آدرس دعوت شده ایم. هه هه مجلس عروسی حالا تمام شده و میبینی که تمام بند و بساط را ما جمع آوری میکنیم. آنوقت تشنه و گرسنه برگشتند از آنجای تاهنوز فضای نه چندان قوی مردسالاری در محیط خانواده حاکم است شوهر ها با ناراحتی زیاد خانمها را مقصراز دست دادن مجلس عروسی می دانیستند گرچند که خود شان هم آنقدر وقت شناس نیستند. یکی شان میگفت اگرخدانخواسته کدام جای دعوت شویم من بروم در مکه خانه خدارا زیارت کرده برگردم بازهم معلوم نیست که حاجی خانم برای رفتن در این مهمانی آماده شده است یا نه.

حالا فرض کنیم که این عروسی ها و مهمانی خیلی چیزی مهم نیست اگراحیانا سر وقت هم نرسیدی هیچ پای خرگوش به قوغ نمیخورد. ولی نباید مثل آن هموطن ما کنی که چه قدر زحمت کشیده برای برادرش با کمک دیگران سپانسر روان کرده و بعد از سه سال انتظاری سفارت برای شان در همین کانادا نامه ارسال نموده که برادرت با فامیلش بعد از دوماه در فلان تاریخ و ساعت در سفارت کانادا در اسلام آباد پاکستان برای مصاحبه حاضر شوند و اگرنه سپانسر شان بسته میشود. حضرت ایشان خیلی دیر جنبیده و تابرای برادرش احوال داده که برود برای مصاحبه وقت نامه بعدی از سفارت دریافت نموده که نوشته است بخاطر حاضر نشدن برادرتان برای مصاحبه در تاریخ مذکورما سپانسر شما را لغو کردیم. اگرعلاقه مند سپانسر کردن برادرتان باشید لطفا سپانسر جدید ارسال نمایید. با احترام سفارت کانادا اسلام آباد پاکستان

حالا دیگر آن چند نفر که سه سال قبل در سپانسر شان همکاری کرده بودند در شرایط نیستند که دوباره برای سپانسر تعهد کنند. یافتن پنج نفر دیگر که واجد شرایط برای امضا کردن سپانسر باشند و حاضر به همکاری شوند مثل یافتن سوزن در انبوه کاه است اگر از جمله غیر ممکنات نیست به اسانی ممکن هم نیست. فرض کنیم که پنچ نفر جدید یافتن و حاضر برای همکاری هستند که سپانسر جدید ارسال کنند باید سه چهارسال دیگر حد اقل انتظار کنند. فرض کنیم که این فامیل سپانسر شده سه فرزند که 18 و 20 و 21 ساله داشته در شروع سپانسر اولی تا وقتکه سپانسر دومی را تکمیل کرده روان میکنند همگی این سه فرزند در بالای سند 22 سالگی قرار گرفته و طبق ایمیگریشن کانادا از حیطه ای سپانسرشیپ فامیلی خارج میگردند. درآینده اگرامکانش باشد برای هرکدام شان جداگانه سپانسر روان کنند که درنتیجه کاری که در یک سپانسر فامیلی در مدت زمان چهارسال شدنی بود حالا چهار سپانسر جداگانه لازم هست و احتمال دارد بیش از ده سال طول بکشد که تمام اعضای این فامیل آن هم اگر موفق شوند در کانادا بیایند.

چون فرصت مصاحبه را با ویزا آفیسر در سفارت کانادا در اسلام آباد از دست داده اند دیگر چانس این هم نیست دعای را که نمیدانم ازهندوی که درکدام کنج و کنار پاکستان زندگی میکند به میلغ هنگفت گرفته اند با استفاده از حیله و نیرنگ سید ششپری به صورت ویزا آفیسر کانادای کوف کنند که شاید دعا تاثیر کرده و دل ویزا آفیسر رحم شود اگر اشتباهات درمصاحبه شان رخ می دهد متوجه نشود ومصاحبه شان قبول گردد.

حالاکه هر روز بعد از نماز نیم ساعت هم دعا ونیایش میکنند بخاطر کارهای برادرشان در پیش گاه خدا گریه و زاری میکنند هیچ تاثیر در راه حل اشتباه که کرده اند نمیکند. وهم چنین هیچ تاثیربر تصمیم گرفته شده ویزا آفیسر کانادای بی رحم هم نمی گذارد.

وهم چنین کسانیکه درکانادا با ویزای دوساله کارمی آیند اگربخواهند ویزای شان را تمدید کنند باید قبل از انقضای تاریخ درخواست برای تمدید ویزا از طریق پست خانه روان کنند. ما نمونه های را هم داشتیم که بجای دیروز امروز درخواست شان را برای تمدید ویزا روان کردند که یک روز بعد از تاریخ مجاز هست ایمیگریشن درخواست شان را رد کرده و کاری که به ده دالرکانادای برای پست کردن درخواست شان انجام می شد بدون اینکه یک روز وقت شان ضایع شود حالا باید چند هزار دالر تکت گرفته از کانادا خارج شده درکشور دیگرمعلوم نیست که چندماه منتظر بمانند چقدر وقت شان را از دست بدهند تا بتوانند ویزا کاردوباره بگیرند.

امیدوارم که خوانندگان محترم معلومات کافی در باره وقت شناسی کانادایی گرفته باشند و اگر سروکار شان با ادارات کانادای و یاهر کشور غربی هست متوجه فرصت های که داده میشوند باشند وباتقسیم اوقات این کشورها هرگز مثل افغانستان فکر نکنند

<<-------------------------------------------------------------------------------------->>

تفاوت های زندگی غربی با شرقی و اختلال تفاهم درتماس تلفنی و انترنیتی

نوامبر 10 2009
یکی از ارزانترین وسیله ارتباطی امروزی یاهو مسنجر هست که ما میتوانیم تقریبا از هرگوشه و کنار دنیا با همدیگر تماس بگیریم. ولی روش استفاده از یاهومسنجر بنا برموقعیت جغرافیایی و شرایط هر فرد فرق میکند. مخصوصا کسانیکه در کشورهای غربی زندگی میکنند استفاده از یاهو مسنجر و تلفن مثل افغانستان که تازه انترنیت قابل دسترسی هست لذت بخش نیست که هیچ بعضی وقت ملال آور و خسته کننده هم هست. عین صحبت کردن انگلیسی هست. درافغانستان هرکه فرصت و یا توانایی صحبت کردن انگلیسی را دارد از آن لذت می برد اما در اینجا که نه ما از مجبوری انگلیسی صحبت میکنیم واگر نه من خودم شخصا گاهی وقت خیلی علاقه مندم که فارسی صحبت کنم هزارگی حرف بزنم.

یاهو مسنجر و تلفن هم وسیله ای هست که بعضی وقت ها ما مجبورا از آن استفاده میکنیم. چون دراینجا کسی وقت این را ندارد که روی خط انترنیت باشند مگر اینکه محیط کاری شان نیاز به انترنیت داشته باشد. گاهی وقت واقعا از استفاده کردن این وسیله ارتباطی یاهومسنجر و تلفن خسته میشویم. چون شرایط طوری هست که فرصت ملاقات کردن دوست آشنای که داریم نیست. با دوست ما که دو کوچه بالا تر از ما زندگی میکند لازم شد تلفنی حرف میزنیم و کسانیکه در آن سوی شهر زند گی میکند تلفنی یا بایاهومسنجر تماس میگیریم و در بقیه ای کشورهای دنیا که دوست و آشنای ما هست یاهو مسنجر و تلفن تنها راه ارتباط گرفتن هست. درنتیجه متوجه هستید شرایط ما اینطوری هست مثل اینکه یک تکه در فضا زندگی میکنیم در جای که امکان ملاقات کردن دوست آشنای ما بسیار کم است.

از سال 2000 تا حالا یکی از وسیله عمده ارتباطی من ایمیل و یاهو مسنجر بوده که در تمام این دوران اکثریت آدرس تماس های که داشتم تاهنوز دارم. فعلا بیش از 200 آدرس دریاهو مسنجر وبیش از 700 دیگر در آدرس بوک ایمیل یاهو دارم. بغیر از یک عده که همیشه در تماس هستیم ولی با اکثریت آنان در سال چندبار یا در چند سال یک بار در تماس میشویم. کسانیکه ازایمیل استفاده حرفه ای میکنند طریق تماس گرفتن با طرف را میدانند. مثلا در شروع نامه شان اول مطالب را می نویسند که ما کاملا بیاد می آوریم که این شخص را در کجا و چه زمان ملاقات کردیم و بعد هم مطلب اصلی شان را مینویسند که درک نامه و شناختن و بجا آوردن طرف بسیار آسان و روشن هست.

نکته ای را که خدمت خوانندگان محترم بعرض برسانم این است که خیلی از دوست و آشنایان ما از افغانستان به پدیده جدید انترنیت دسترسی پیدا کرده اند که امکان ارتباط را با آنان برای ما اسان و ممکن ساخته است. این واقعا جای خوشحالی است اما از طرف دیگر همگی علاقه مندی صحبت کردن و معلومات گرفتن درباره خارج هست که متاسفانه شرایط زندگی خارج طوری هست که برای مااجازه وقت کافی را نمی دهد تا با دوستان ما طوری که انتظار دارند صحبت کنیم.

اول وقت کاری و فرصت ما باهم فرق میکند مثلا فعلا وقت کانادا با افغانستان یازده و نیم ساعت فرق میکند. سه و نیم بجه شب کانادا سه بجه بعد از ظهر افغانستان هست. دوازده بجه شب کانادا از کار فارغ شده و تا غذا میخوری یک بجه شب میشود. ساعت سه شب خوب به خواب رفته ای که ناگهان تلفن تان زنگ میزند. میبینی که از افغانستان فقط کوتاه زنگ میزند و قطع میکند یک بار دوبار آخر برای آدم نگرانی ایجاد کرده در همان وقت شب مجبور میشوی اگر کارت تلفن قبلا خریده باشی آنرا با چه اوقات تلخی پیداکرده تا درافغانستان تماس بگیری. شبکه مخابرات افغانستان و یا بعضی وقت شبکه کارت تلفنی ما مشکل دارد همزمان رخ نمیشود. که دوباره از افغانستان کوتاه زنگ میخورد و قطع میشود. وقتکه هم رخ شوی که چه خبر شده است طرف میگوید
خوب شد که صدای تورا شنیدیم چطوری؟
خوبی ؟
در خارج رفتی هیچ احوال ما غریب هارا نمی گیری خیر است که کانادایی شدی باما هم وقت ناوقت تماس بگیر.
اگر باز سوال کنیم که کدام مساله یا کاری هست که اگر بتوانیم برای شما بکنیم.
نه نه همین که جور هستی خدا را شکر کدام کار خاص نداشتم فقط خواستم صدای تورا بشنوم وقت ناوقت برای ما تماس بگیر.
ماهم درجواب میگوییم خوب است. از بیخوابی و نگرانی که برای ایجاد بخاطر همین تلفن ایجاد میشود آنان اصلا خبر نیست. وقت تلفن تمام شد دیگر خیلی بسیار کم احتمال میدهد تا چند ساعت باقی مانده شب را بخواب برویم. فرداهم چون بی خواب هستیم سرو صدای صاحب کاررا باید گوش کنیم چون بخاطر بیخوابی یک کار نه یک کار دیگر خراب و یا اشتباه میشود.

بعضی از دوستان که در یاهو مسنجر دسترسی دارند یک عده ماه چند بار آدرس جدید باز میکند و آنهم به نام ها عجیب و غریب. چون آدرس یاهو مسنجر مارا دارند آنرا در آدرس جدید شان اضافه میکنند. مثلا یکی بود بنام "کلبه ای عاشقان "ویکی هست بنام" مقصد زندگی" و یکی هست بنام "دختر دیوانه" ویکی هم هست بنام "هزاره ای بد ماش". ماهم متاسفانه همیشه وقت سرخط انترنیت بودن را نداریم بعد از چند وقتکه در یاهو مسنجر سر بزنیم با انواع و اقسام نام های عجیب و غریب روبرو میشویم. که بعضی وقت چندین نفر آنلاین هستند بدون اینکه خود را معرفی کنند وارد صحبت کردن میشوند اگربیاد نیاوریم که باکه داریم چت میکنیم که برای ماواقعا مشکل هست چون اینجا وقت مساوی پول است و وقتکه کسی را نشناسیم فقط بخاطر چت کردن در انترنیت برای ما لذت بخش نیست . چند مورد برایم رخ داده که طرف را با کلام احترام خواهش کردم لطفا خود را معرفی کنید چون من بعد از مدت ها آنلاین میشوم شمارا خوب بیاد نمی آورم . مثلا شب گذشته از یکی خواهش کردم که خود را لطفا معرفی کنید در جواب گفت "من مصطفی هستم از کابل فهمیدی !" بعد فورا یاهو مسنجر خود را خاموش کرد. اصلا فرصتی از این را هم برایم ندادکه دوست محترم نه من نفهمیدم من چندین دوست و آشنا دارم که همگی بنام مصطفی هستند نمیدام شما کدام شان باشید. این مصطفی هم بدون که شرایط مارا درک کنند شاید به شخصیت شان هم توهین شده باشد که چرا من ازایشان خواهش کردم که خود را معرفی کنید. یایکی دوست محترم دیگر که قرار بود ساعت 9 صبح آنلاین شویم و چت کنیم . من دقیق در همان سر ساعت سرخط بودم ولی یکی از همسایه های من چیزی لازم داشت تا برایش دادم و برگشتم طبقه ای دوم که کمپیوترم هست 5 دقیقه دیر تر از وقت مقرره شده بود. حالاقبل از اینکه سوال کند خیریتی هست 5 دقیقه دیر تر آمدی وقت جملات گلایه آمیز شان آفلاین پشت سرهم انبار شده و مانده .که ما آمدیم سروقت هم آمدیم شما کجا شدید فکر میکنم نمی آیید و از این حرف ها.

من قصد شکایت از دوست عزیز مصطفی نداشته و از هیچ کسی دیگرهم ندارم فقط خواستم برای کسانیکه در آن سوی جهان هستند کمی شرایط مارا هم درک کنند. مثلا ما نمیتوانیم هر زمان که شما زنگ بزنید با شما صحبت کنیم و ما نمی توانیم هرزمان که شما بخواهید برای تان تماس بگیریم. برای ما وقت بدهید ویا کوتاه بگویید که چه خبراست تاما هروقت فرصت پیداکردیم با شما تماس بگیریم. چون محیط و شرایط کاری ما فرق میکند. واگر مصروف کار باشیم اجازه صحبت کردن درتلفن را نداریم. خوب بهر صورت یک عده دلایل که باعث سوتفاهم میشود خدمت خوانند گان نوشتم. چون درست هست ما دسترسی به امکانات زیاد داریم و لی استفاده آن را آنطوریکه باید داشته باشیم نداریم. و این بعضی اوقات واقعا باعث آزردگی دیگران میشود.

<<-------------------------------------------------------------------------------------->>

پیچیده گی های تکنولوجی

اگست 1 2009
قرن بیست یکم مجهز با پیشرفته ترین امکانات زندگی شده است و پیشگامان این همه پیشرفت شرکت های بزرگ تجارتی هستند که از استعداد و توانایی های هر نابغه ای دنیا بنفع شان استفاده میکنند. و درنتیجه از درآمد فقیرترین آدم را گرفته تا سرمایه دار ترین شان را کم ویا زیاد از هرطریق ممکن بخود اختصاص میدهند.

مخصوصا در کشورهای غربی که تقریبا تمام مشتری ها و تجارت روی انترنیت یا از طریق تلفن صورت میگیرد امکان بهره برداری از مردم را برای شرکت های چندین میلیارد دالری بمراتب چندین برابر میکند. مثلا بدون اینکه در دم خانه شما بیاید از همان دفتر شان در هرکجای دنیا که باشید از طریق ایمیل انترنیت تلویزیون رادیو روزنامه مجله و غیره با شما در تماس میشود که شما اصلا طرف را نمی بینید و نمی دانید که در کجای دنیا هست و چطوری هست. اینجا است که امکان کلاه برداری خیلی بالا میرود که از همین طریق خیلی کسها مخصوصا از طریق تکت لاتری خانه و زندگی شان را از دست داده اند. چون تمام معامله صورت میگیرد بدون اینکه شما بدانید و بتوانید طرف را دنبال کنید و یا پیداکنید.

برای اینکه شما قربانی چنین کلاه برداری نشوید چند نکته را خدمت شما بعرض میرسانم

اگر خط تلفن انترنیت دیش آنتن کریدیت کارد بیمه زندگی و هرکاری عمده ای که قرار داد چندین ساله را بدنبال دارد تلاش کنید که از طریق تلفن و یا انترنیت نگیرید چون اول خیلی ها زبان درست نمیدانند وقتکه در تلفن گپ میزنید طرف فورا میفهمد که تاچه حد امکان کلاه برداری شما هست. آنوقت تمام مشخصات شما را گرفته قرارداد چندین ساله ای انترنیت یا مارگیج و غیره درست کرده بدون اینکه شما متوجه بشوید.

یکی از هموطن ما تازه کانادا رسیده بود. دوستان اش رفتند برای او خط موبایل گرفتند بعد از چند روز بخش خدمات انترنیت همان کمپنی برایش تماس گرفته که اگر خط انترنیت بگیری برای شما کمپیوتر رایگان هم روان میکنیم. این بیچاره تازه وارد هم تمام مشخصات خود را داده و هرچه طرف گفته این هم انگلیسی درست بلد نبوده برای همه سوال های شان گفته بلی و بلی. مثلااز او پرسیده که آیا شما با قرارداد خط سه ساله انترنیت کامپیوتر جدید رایگان می گیرید او هم بلی که کامپیوترجدید رایگان میگیرم چرا که نه. پس لطف کنید مشخصات تان را برایم بدهید او هم گفته چشم حالا برای تان به تفصیل بیان میکنم. چون تازه آمده بود و مصروف کار نشده بود وقتکه هم اطاقی هایش از سر کار برگشتن و از قضیه مطلع شدند آنوقت متوجه شده که چه یک اشتباه بزرگ کرده است که سه سال آینده پول خط انترنیت را بپردازد. اما کمپنی اصلا نمی پذیرفت چون او قرار داد سه ساله درتلفن گرفته بود بعدا دیگران با چه جنجال پنچصد دالر برای کمپنی داده که این شخص اشتباه کرده شما لطف کنید خط انترنیت را قطع کنید و کمپیوتر رایگان هم برای او نفرستید.

متوجه شدید که کمپنی ها فقط به پنچ دقیقه صحبت تلفنی سر آدم را با کفن آدم می پیچد که دیگر از قبر برآمدن هم مشکل و دشوار هست. مثلا یکی دیگردر کانادا ویزه کارت از طریق تلفنی گرفته بود شش ماه بعد کمی مشکل برایش پیدا شد وقتکه در دفتر شان تماس گرفتیم خواستیم که برویم گفتند دفتر ما در فلان شهر آمریکا هست ما اصلا در کانادا دفتر نداریم تمام مشکلات و سوال که دارید تلفنی حل میکنیم. مشکل او طوری بود که باید در دفترمراجعه میکردیم تلفنی هم حل شد ولی خیلی به مشکلات زیاد. حالا که از قرار داد و اینها بگذریم فرض کنید شما در خط تلفن تان و انترنیت ویا بیمه زندگی و هر کار دیگر که داریدوقتکه با کمپنی در تماس شوید تقریبا 99 فیصد شان دفتر ندارند که مورد دسترس شما قرارداشته باشد. از همین خاطر همه ای مشکلات باید تلفنی حل و فصل شود. اگر انگلیسی بلد نباشید که دیگرواقعا در بدری هست دنبال چه کسی بگردی از او دعوت کنید قورمه و پلو پخته کنید با تمام احترمات و قدر و نزاکت از او خواهش نموده که با کمپنی در باره خط تلفنی شما صحبت کند. حالا اگر خودتان متوانید در تماس شوید شرط اول و واجب این است که نام و یا شماره طرف را قبل از مطرح کردن سوال تان بگیرید. باز هم تاکید میکنم که نام طرف را حتما بگیرید تا بدانید که با چه کسی صحبت میکنید. چون اگر نام طرف را نگرفتید آنوقت برای شما خیلی های شان اهمیت نمیدهند و جواب سوال های تان را به ریشخندی رد میکند وشما هم که مثل آنان انگلیسی چرب بلد نیستید تلفن خودرا تمام کرده بدون اینکه کدام راه حل برای مشکل تان یافته باشید. اگرطرف باشما رویه خوب نکرده باشد شما شکایت هم نمیتوانید چون نمیدانید که با کی حرف زدید. از همین خاطر است طرف هر کار و برخورد خواست میکند. فردا اگرکدام مشکل دیگر پیش آید شما اگرنام طرف را داشته باشید باجرات میگویید که من صحبت کردم با فلان شخص در فلان تاریخ و ساعت.

در جنوری همین سال 2009 هفت نفر تبعه ای فیلیپینی بعد از انقضای ویزای کارشان در کانادا از چاینا ایرلاین که شرکت هواپیمای چینی باشد از طریق شرکت کار شان تکت برگشت به فیلیپین گرفته بودند. که در آخر جنوری برگردند ولی قبل از تاریخ پرواز شان توانیستند که ویزای کارشان را تمدید کنند از همین خاطر در دفتر شرکت هوایی چینی تماس گرفتند که میخواهند وقت تکت شان را تمدید کنند چون حالا نمیخواهند برگردند. خانم که در تلفن حرف میزد گفت اشکال ندارد تکت همه ای شما برای یک سال وقت دارد در آخرجون وقت که میخواستند برگردند دفتر تکت فروشی چاینا ایرلاین گفت تکت همه شما وقتش گذشته و قابل استفاده نیست. شما این تکت هارا برای آخر جنوری گرفته بودید که استفاده نکردید و تمدید هم نکردید لذا ما فعلا هیچ کمک برای شما نمیتوانیم. این هفت نفر نه نام طرف را گرفته بودند و نه شماره ای شان را و هیچ معلومات که کمک شود برای اینکه از خود دفاع کنند که ما تکت خود را تمدید کردیم با فلان خانم یا آقا در فلان تاریخ صحبت کردیم. تکت فروشی گفت اول اینکه شما اصلا تمدید نکردید تکت تان را و دوم اینکه اگرتمدید کردید شاید این خانم یا آقا فراموش کرده مراحل لازم برای تمدید کردن تکت شمارا تکمیل نکرده لذا کمپیوتر هیچ اثری از تمدید تکت نشان نمیدهد. خلاصه این هفت نفر تقریبا ده هزار دالردوباره پرداخت کردند تا تکت جدید برای برگشت شان طرف فیلیپین بگیرند. اینجا مثل افغانستان هم نمیشود که هفت نفر یکجا شده برویم در دفتر حمله کنیم اول اینکه همچه کارمند تقلب کار راآنقدر لد و کوب کنیم که دیگر تا زنده است پول مردم را نخورد و دوم اینکه دار و ندار دفتررا با خود برداشته ببریم تا ده هزار دالر ما جبران شود که اصلا امکان ندارد جبران شود. ده هزار دالر پول کم که نیست. ازطرف دیگر فیلیپنی ها ی بیچاره وقت اقامت شان در کاناداهم بیشتر از چند روز نمانده بود که میتوانیستند در دادگاه شکایت کنند. اگر در دادکاه هم میرفتند هیچ مدرک برای ثابت کردن تمدید تکت شان نداشتند.

در بعض مورد وقتکه تکت را ازطریق انترنیت یا تلفن میگیری طرف اصلا در کانادا یا کشورکه شما زندگی میکنید نیست در چین دفتر دارد ولی شماره تلفن داخلی کانادا را در تبلیغات شان میزنند شما هم راحت تکت را میگیرند مثلا وقتکه که ما در دفتر چاینا ایرلاین درمیدان هوایی بین المللی شهر ونکور کانادا در باره تکت تماس بگیریم اگر کارمندان آن دفتر مصروف باشد تلفن ما بعد از چند زنگ بطور اتومات در دفتر دیگری چاینا ایرلاین که در نیویورک ایالات متحده آمریکا است رخ میشود و هم چنین برعکس. وقتکه تکت شما مشکل پیداکرد و گپ به کش و ماکش رسید یخن هیچ کس را هم گرفته نمیتوانید چون طرف اصلا در کانادا نیست. خیلی هم که عکس العمل جدی از خود نشان دهی دشنام و فحش درتلفن بدهی که این کار هیچ نتیجه جز خشک شدن گلوی نازنین تان کوچکترین فایده دیگر ندارد. طرف هم چون اجازه قطع کردند تلفن را ندارد مجبورهست به فحش و دشنام شما گوش بدهد ویا به شما خنده کند چون شما اولین و آخرین مشتری نیستید که ناراحت شدید صدها نفر دیگر هستند که از بی اطلاعی همین سرنوشت شما را دارند و خواهند داشت. و درآخرهم که گلوی تان خشکید و از نفس ماندی آنوقت بسیار با نزاکت ازشما باز سوال میکنند خوب اگر کدام امر و فرمایش دیگر ندارید فعلا تا چانس کلاه برداری بعدی خداحافظ و ناصر شما.

از طرف دیگر بعضی کمپنی های بزرگ که خدمات 24 ساعته ارایه می دهد اکثز کارمندان از طریق تلفن کارهای مشتری را راه می اندازند در اصل کارمند خود همان کمپنی نیستند. مثلا شرکت دیل کمپیوتر که مرکزی اصلی آن در امریکا هست هر زمان در 24 ساعت روز از هر کجای دنیا تماس بگیرید طرف تلفن شما را جواب داده به سوالات شما پاسخ می دهد. یا شرکت راجرز که در کانادا هست خدمات 24 ساعته ارایه می دهد. درساعات کاری در روز کارمندان که در کانادا هست تلفن شمارا جواب میدهد و در هنگام شب شرکت راجرز با یک شرکت دیگر در هند قرار داد بسته است که دردوران شب کانادا که روز رسمی در هند میشود کارمندان شرکت هندی جواب تلفن مشتریان کانادایی شرکت راجرز را می دهند.

به عبارت دیگر در هند در فیلیپین دفتر های هستند که تا چند صد نفرکارمند میگیرند وبعد باشرکت آمریکایی یا کانادایی قرار داد میکنند که ما 300 نفر کارمند دارم میتوانم خدمات انترنیتی یا تلفنی شرکت شمارا بطور درست اداره کنم بعداز آنکه به توافق رسیدند این شرکت کانادایی دو یا سه نفر در هند میفرستد تااین 300 نفر کارمندرا برای یک هفته آموزش لازم بدهند. گرچند که تمام کارمندان هندی آماده ای آماده هستند برای کاراما علاوه برآن متخصصان کانادایی دوباره یک دوره مروربر آموزش آنان کرده تا اطمینان کامل در کابرد آنان حاصل شود.

پس متوجه شدید وقتکه شما باکسی درشماره داخلی کانادا صحبت مکنید اصلا در کاناد نیستند درآن سر دنیا درهند یا در فیلیپین یا در چین حرف میزنید. در این صورت لازمی لازم هست که قبل از مطرح کردن سوالات تان باید اسم طرف را حتمابگیرید بعد مشکل تان را مطرح کنید. چون اگر کدام اشتباهی ویا بی اعتنایی صورت بگیرد شما میتوانید مشکل تان را دنبال کنید. آنوقت شرکت کانادایی میتواند از کارمندان شرکت هندی سوال کند که افراد شما مشتری مارا کمک درست نکرده است وما میخواهم که شفافیت بهتردر مورد مشتریان کانادایی ما وجود داشته باشد. این زمان است که اگرشما نام طرف را داشته باشید قضیه براحتی حل خواهدشد و اگرنه هیچ کس مسولیت مشکل شما را نمی گیرد.

قضیه اینجا بود که تکنولوجی در قرن بیست و یکم بهتر و بیشتر امکان بهربرداری را برای شرکت های غول پیکرفراهم میکند. مثلا این شرکت کانادایی این همه کارمندکانادایی را در هنگام شب معاش بیشتر از کسانی که در روز هست بدهد و دوم اینکه در تمام شب خیلی کسها کار نمیکنند آماده کردن این همه کارمند کار دشوارهست مگر اینکه معاش خیلی بالا بدهد که باز کمپنی نقصان میکند. انترنیت امکان این را داده که کمپنی ها تمام کارمندان بخش شب را از شرکت هندی بگیرد که نه دردسر بکارگیری داشته باشند و نه شب بیداری. از طرف دیگر در کانادا باید برای هر کارمند ساعت $15 دالرپرداخت کند که در هشت ساعت میشود 120 دالر ولی برای عین کارمند در هند ساعت سی سنت پرداخت میکنند که دریکماه میشود 250 دالرمساوی یازده هزار پول هندی.

سال گذشته تنها و بزرگترین شرکت بیمه زندگی در ولایت بریتش کلمبیایی کانادا با کارمندان خود برای یک هفته مشکل داشت چون تمام چند صد کارمند شان بطور متحد اعتصاب کرده بودند که باید معاش شان بالا برود. همه ای این کارمندان به چند چیزچشم دوخته بودند یکی اینکه اگراعتصاب کنند باید معاش شان بالا رود تا برگردند دوم اینکه چند روز تفریح میشود چون بیکار هستند ومهمتر از همه اینکه درطول یک هفته که کار نمیکنند تمام اینکار ها به تعویق میافتد شرکت بیمه مجبوراست به این درخواست آنان رسیدگی کرده وآنان را دوباره برای کاربخواهد. وقتکه برگشتند کارروز مره شان با معاش بالا تر انجام میدهند و ازآن گذشته تمام کارهای که از دوران اعتصاب شان باقی مانده باید دروقت اضافی انجام بدهند که در این صورت یک و نیم برابر معاش میگیرند. مثلا معاش معمولی ساعت 20 دالر بوده و کارکه دروقت اضافی انجام میشود باید 30 دالر معاش داده شود. 30 دالر ضرب هشت ساعت در روز میشود 240 دالر ضرب پنچ روز هفته که اعتصاب کرده بودند میشود 1200 دالر.

بعد از یک هفته اعتصاب به یک شکل به توافق رسیدند که دوباره بوظیفه های شان برگردند وقت که برگشتند متوجه شدند که شرکت بیمه از همان روز دوم اعتصاب شان تمام کارهای شرکت را به یک شرکت بیمه ای در فیلیپین واگذار کرده است که تا برگشتن کارمندانش هیچ گونه اختلال و توقف در خدمات این شرکت بیمه صورت نگیرد چون هرکسیکه برای بیمه درخواست میکنند تلفنی تماس میگیرند وبعد برای اینکه درخواست بنویسند هم آنلاین در انترنیت نام و بقیه مشخصات لازم شان را ثبت کنند. مشتری های این شرکت اصلا متوجه کدام مشکلات نمیشوند. چون همه از طریق تلفن و انترنیت درتماس هستند که برای این دو و سیله ارتباطی جا و مکان چندان مطرح نیست. هریکی از این کارمندان که خواب و خیال 1200 دالر اضافی را در سر پرورانده بودند خبر خوشایند نداشتند افسوس میکردند که چرا آن یک هفته را کار نکرده اند چون دست آورد اعتصاب شان آن قدر نبود که بزودی این 1200 دالر را جبران کند

فرض کنید که شرکت بیمه 500 نفر کارمند داشته که برای هر نفر 1200 دالر اگر پرداخت میکرد می شد 625000 هزار دالر اما برای همین یک هفته کار شاید برای شرکت فیلیپینی 20000 بیست هزار دالر هم پرداخت نکرده باشد .

پس متوجه شدید که شرکت های بزرگ بمراتب بیشتر از هرکسی دیگر از تکنولوجی قرن بیست و یکم بنفع شان استفاده میکنند. و ماهم اول تلاش کنیم مورد کلاه برداری این شرکت ها قرار نگیریم و دوم باید بدانیم که ما در سهم خود تا چه حد بنفع و پیشرفت خود میتوانیم از تکنولوجی پیشرفته ای قرن بیست و یکم استفاده کنیم.

<<-------------------------------------------------------------------------------------->>


انگلیسی یادگرفتن درخارج هم خون آدم هست

جولای 12 2009
قبل از اینکه در کانادا بیایم تعداد کسانی زیادی را ملاقات کردم که مثل من دیوانه دیوانه ای خارج رفتن بودند چیزی که فقط بنام شنیده بودیم و هیچ معلومات درست و دقیق نداشتیم و آنهم به دو دلیل: اولا دردوران ما کسانی زیاد از دوست و آشنای ما در خارج نرسیده بودند که برای ما معلومات صحیح بدهند و دوما هرکه رسیده بود هم یا وقت نداشت که برای دیگران راهنمای کنند ویا اینکه نمیخواستند راست را بگویند. که همین انکار حقیقت رادر اکثر مورد ما تاهنوز مشاهده میکنیم. مثلا در بعضی مورد کار وزندگی مردم خیلی هم رضایت بخش و خان خانی نیست ولی برای اینکه خودنمایی کنند می بینی که حق و ناحق دروغ های را پشت سرهم میکنند که حیران بیمانی. عکس های جالب را در کنار قیمت ترین موتر و درعالی ترین خانه گرفته در شبکه های انترنیتی و ایمیل برای دیگران پخش میکنند که آنان بگویند مادر استرالیا یا کانادا و یا اروپارسیدیم و چه زندگی داریم. در حالیکه همه این دارایی هارا به پول قرض گرفته اند احتمال دارد که همان کوت و پتلون ویا لباس های عروسی راهم کرایه کرده باشند. مخصوصا کسانیکه تاهنوز به فیض کامل دموکراسی نرسیده اند و درتلاش هستند که خودرا هم درخارج برسانند هیچ اطلاعی از این ندارد که این شخص خارجی هرماه تا تمام پول مارگیج خانه و پول قسط موتر و بقیه مصارف زندگی را میپردازد یک تلخی جان کندن را میگذراند. روش زندگی که تا بیست سال و سی سال همینطور مارگیج پرداخته بروی. به جمله دیگر باخریدن خانه که قرارداد سی ساله مارگیج با بانک بسته میکنی معنی اش اینست که سی سال زندگی خودرا همین حالابرای بانک فروختی باید هرماه کار و زحمت بکشی که پول ماهانه بانک را بپردازی. اینرا میشود گفت شکل پیشرفته برده داری بانک های جهانی .

قبل از حرکت طرف خارج تنهاچیزی که لازمی هست به ذهن هر انسان میرسد این است که زبان انگلیسی بلد باشیم تا در مکالمات روز مره بتوانیم راه دستشویه را پیداکنیم واگرنه معلوم نیست که چه بلا بسرما بیاید. متاسفانه افرادی زیادی هستند که دسترسی به خواندن زبان انگلیسی ندارند و یک هم که دارند اصلا به فکریاد گرفتن زبان انگلیسی نیستند. فقط تکیه به باور دروغین خودشان میکنند خداکند که بخیر در خارج برسیم دیگر خود بخود زبان انگلیسی را یاد میگیریم فکر میکنی که مادرت هست هرلغت انگلیسی را دادنه بدانه مثل لقمه ای حلوا با قاشق بدهنت میگذارد سروصورتت را هم میبوسد که فرزند نازدانه مادرفدایت شوم بچیم زحمت اینرا بکش لقمه حلوارا که بدهن نور دیده ام گذاشته قورت بده. آفرین بچه را دولقمه دیگرهم که بخوری مادرفدایت میشود شماهم نازکنید که نه من ازیک لقمه بیشتر نمیخورم.

مه کیل میشیم و روست موگیم که تو با این قد و قیافه که داری وقتکه در خارج برسی یک کلمه انگلیسی راهم یاد نمیگیری. اگرکمی صبر و حوصیله کنی من در چند پراگراف بعدی برایتان ثابت میکنم و اگرهم یاد بگیری بسیارکم مخصوصا کسانیکه سند شان بیشتر از بیست سال هست.

در افغانستان و یاپاکستان که هستید نصف روز بیشتر یا کمتر اگر وقت برای رفتن به کورس انگلیسی را دارید و میتوانید بصورت درست پیش ببرید هرگز این فرصت طلایی را از دست ندهید. چون علاوه بر فرصت که دارید محیط فامیل و آشنایان تان همگی وقتکه از رفتن شما در کورس زبان انگلیسی میشنوند خوشحال شده و شمارا بیشتر تشویق میکنند. مثلا از محیط خانه که بگیریم والدین تان خواهر وبرادرتان اگر ازدواج کرده باشید خانم تان همه و همه تلاش میکنند که کار و زحمت را بدوش بگیرند تا برای شما فرصت خواندن زبان انگلیسی مهیا شود و شما با فکر آرام درس تان را بخوانید. تازه ناز نازی هم میشوید که چرا لباس سفیدتان شسته و اماده نشده است چرا چای تان دیر آورده شده است چرا این اشتوک ها سر وصدا میکند و شمارا درس خواندن نمیگذارد وغیره. واگر کدام مهمانی و مراسم شود جای شما که در اول مجلس محفوظ است چون یک شخص باثواد منطقه بحساب می آیید. و هرکه هم تلاش میکند که باشما آشنا شده یک کلمه انگلیسی را سوال خواهد کرد گرچند که درس هم نمیخواند و نخواهد خواند ولی برای اینکه شما شخصیت پیداکرده اید روی اکثری ها تاثیر گذاشته اید که خیلی کسها میخواهد یک حرف از زبان شما بشنود. دراینجا می بینید که از تمام جهات عوا مل تشویق کننده هجوم آورده و شمارا تبدیل به یک شخصیت عالی میکنند پس درنتیجه درس خواندن انگلیسی در اولویت تمام مسولیت های شما قرار گرفته حد اقل هفتاد فیصد فکرو توجه شما روی یادگرفتن زبان انگلیسی میباشد که دراین صورت اگر بیش از حد تنبل نباشید درسهای تان رابصورت عالی پیش میبرید. گاهی وقت بیش از حد احساس غرورمیکنید که سوراخ های بینی شما آنقدر گشاد میشود که حتی موشهای صحرایی که یک کیلو وزن دارند میتوانند براحتی در سوراخها بینی تان رفت و آمد کند .  و شما باید قدر این غرور رابدانید.

اما متاسفانه و صد متاسفانه برای کسانیکه سالم و یا نیمه جان بعد از سالها سرگردانی که در مسیر راه های غیرقانونی بسر برده اند و زمانیکه در یکی از این کشورهای مهاجر پذیر میرسند دیگر چنین فرصت ندارند. اگردر مسیر راه کمتر از یک سال بمانی که هم خیلی جای نگرانی نیست ولی از بد شانسی اکثریت مردم ما بیشتر از یک سال تا ده سال در مسیر راه ودر حالت بی سرنوشتی بسر میبرند. آنهم اگرچانس بیاورند ودر کشور مهاجر پذیر برسند دیگر روحیه و حال حوصله و علاقه ای درس خواندن که اصلا برای شان نمی ماند. شاید خیلی ها هم مبتلا به فشارهای روانی و افسردگی هم شوند. اینجا است که اگر بیست ساله بودی سی ساله شدی و اگر سی ساله بودی چهل ساله شدی و درتمام این مدت از فامیل و همه دوربودی. اگر فرزند ده ساله داشتی حالا شده بیست ساله و امکان دارد که تمام آن خواب و خیال راکه قبل ازروان شدن این سفردر سرپرورانده بودی همه اش نقش به آب شده اند. که ازجمله آنها یادگرفتن زبان انگلیسی است یاادامه دادن تحصیلات شما در دانشگاه.

باتمام این همه سرگردانی ها خودرا یک دفعه در کشور میبینی که با هیچ چیزشان آشنایی ندارید از مطالعه کردن کتاب در داخل دستشویه گرفته تا ده سال بعد که تازه متوجه میشوی خانه را که به پول قرض از بانک خریدی در قرار داد آن یک اشتباه بسیار بزرگ کردی. فعلا دیگر کار از کار گذشته قرارداد را شما ده سال پیش امضا کرده اید. دیگر زبان انگلیسی بی زبان انگلیسی کی حوصله و وقت آنرادارد. والدین شما زنگ میزنند پول ضرورت دارند. فرزندان شما کمک لازم دارد آنوقت دیگر دوست و آشنا خیلی زیاد پیدا میکنید که هرکدام شان عاشق دریافت پول هستند هی پشت سرهم برای شما سلام می فرستند بعد نامه روان میکنند وبعد تلفن میزنند و در آخر هم یک مقدار مبلغ کم پول نیاز دارند زیاد هم نمیخواهند فقط پنچ هزار ویا شش هزار دالر باشد هم کافی است. مردم فکر میکنند که در خارج شش هزار و ده هزار دالر پول ناچیز هست که هرکس میتواند از حیاط بیرون خانه شان جمع آوری کنند ولی اگرصبح وقت بخیزند و تنبلی نکنند. برای توضیحات بیشتردر باره درآمد پولی شما میتوانید به مطلب قبلی تحت عنوان جدول قدنمای دالر مراجعه کنید.

درخارج شرایط کاملا تغییر میکند. خانه برایت کرایه کنید پول برق و گاز و تلفن و انترنیت و دیش آنتن و غذا و لباس وغیره را ماه درماه باید پرداخت کنید اینجا دیگر والدین تان نیست ویاخواهر وخانم تان نیست که سروصدا را ناحق راه بیاندازی و خودت بروی بیرون واز زیربار مسولیت فرارکنید و شام تاریک یا روز بعد خانه برگردید. و ازهمه مشکل تر شستن لباسهای تان و پخته کردن غذای شما در هر 24 ساعت میباشد که اصلا به شخصیت تان توهین میشود خوب راه چاره نیست چه میتوانی بکنی. لباس تان را که معمولا توسط دستگاه لباس شویی پاک میکنید ولی غذارا هم نیمه خام و نیمه پخته پیشپیلی کرده میخوری. ها اگر چند نفریک جای زندگی کنید دیگر هر 24 ساعت که یک بار بگو مگو نشود دلت از زندگی سیاه است. خدانکند که با یک هم اطاقی بی نظم و شرابی گیر بیافتی. برایت کارهای کند که موش در گدام نکرده باشد.

حالا دیگر خیلی مصروفیت های مهم دیگر داری که انگلیسی اصلا بیادت نیست. ازآنجاییکه تمام کارتان را باید توسط یک ترجمان انگلیسی انجام دهی. دیگر حال و حوصله اینکه برای هرچیز اندک منتظر ترجمان بمانی دلت خون خون میشود. ترجمان هم که همیشه برای خدمت شما دم در ایستاده نیست او هم مصروفیت و زندکی دارد. صد که ناز و ادای ترجمان را بکشی هم خیلی وقت گیرت نمی آید اینجا است که پشه ای غیرت شمارا گزیده روانه ای یادگرفتن زبان انگلیسی میشوید.

اکثری موارد وقت کاری شما با وقت درس انگلیسی شما باهم نمیخواند که یکی را میتوانید انجان دهید یا درس ویا کار. در خارج بدون کار که اصلا نمیشود زندگی کرد پس دنبال فرصت باشی که چه وقت میتوانی درس زبان شروع کنی. بعد از مدت ها انتظار وقتکه درس تان را شروع کنید های جای دیگران خالی چه یک درس و کلاسی است. پنچاه فیصد شاگردان کلاس شما دوسال هست که درهمان صنف دوم انگلیسی هستند و معلوم نیست که چند سال دیگر هم درآنچا باشند. وازطرف دیگر درهمان کلاس از پسر چهارده ساله گرفته تا پیره مرد و پیره زن 55 ساله شرکت میکنند. مثلا 18 نفردر کلاس شما از 16 کشور دنیا آمده اند یکی یکماه قبل و یکی ده سال قبل.

مشکل اینجا است که کلاس انگلیسی ماهیت خودرا کاملا ازدست داده کسانیکه در کلاس شرکت میکنند انواع اقسام دلیل دیگر دارند نه اینکه زبان انگلیسی یاد بگیرند. مثلا کسانیکه کمک های دولتی برای زندگی روز مره شان دریافت میکنند دولت آنان را وادار مکینند که خوب حالا که کار نمیتوانید دولت مصرف زندگی شمارا میدهد ولی شماهم نباید بیکار بالا و پایین بگردید حد اقل درس زبان شرکت کنید. آنان هم برای اینکه کمک دولت از ایشان قطع نشود میاید شرکت میکنند منظورم از شرکت در کلاس اینکه جسما در کلاس حاضر میشوند و اصلا به فکر و یادی درس خواندن نیستند. چون کلاس رایگان هست و معاش معلمین را دولت میپردازد کسی وادار نمیشود که حداقل بخاطر پول شان هم که شده درس بخوانند.چنین افراد زیاد تر بفکر این است که چطوری بهانه منطقی پیدا کنند که از شر معلم انگلیسی و کلاس خلاص شوند مثلا هفته چندبار در داکتر که رایگان هست مراجعه میکنند میگویند وقتکه در کلاس انگلیسی مینشینم بعد از نیم ساعت همین گوش چپم شروع به جینگ جینگ کردن میکند که خیلی اذیت کننده هست از سابق هم بود ولی درهمین بعدی ها زیاد شده است که ازکلاس انگلیسی کاملا متنفر شده ام. وقتکه داکتر معایینه میکند هیچ چیزی را غیرمعمول درگوش وی نمیبیند. چون دروغ هست چنین چیز اصلا نیست این بهانه ای است که این آقا میخواهد بتراشد و ازکلاس درس انگلیسی جان سالم بدرببرد. آدم های بیکار این داکتررا ان قدر تنگ میکند که وی مجبورشود نامه برای معلم بنویسد که فلان آقا مشکل شنوایی پیداکرده و فعلا تحت مداوا قرار دارد لذا شما لطف نموده ویرا برای ششماه مرخصی بدهید تانتایج بعدی معلوم شود. اما تعداد هم در این تلاش ناکام شده تاچندین سال دیگر در همان صنف دوم انگلیسی باقی میماند.اینها معمولا کسانی هستند که از سی سال به بالا عمر دارند و درزندگی شان نوشتن وخواندن را ندیده اند حتی الفبای فارسی را هم نمیدانند که طبعتا امکان هم ندارد درس که اصلا بزبان خودتان داده نشود چطوری متوانی یادبگیری. مثلا پدرگیج مامد درچهل سال عمرش تماما دهقانی کرده حالا یک دفعه آمده درکلاس انگلیسی نشسته که تماما در انگلیسی توضیح داده میشود. مسلم هست که گوش وی جینگ جینگ میکند که حتی داکترها با این امکانات پیشرفته قادر به تشخیص چنین مرض نیست مجبورا یک درخواست مرخصی برای معلم مینویسد که این بنده ای خدا از همین درد سر رهایی یابد.  یک عده هست تنها هستند میخواهند کسی را ببیند و صحبت کند در کلاس می آیند. میماند چند نفر محدود که ده فیصد شاگردان کلاس راهم بسختی تشکیل می دهند. میخواهند تمام آن مسولیت هارا بفراموشی سپرده زبان یاد بگیرند تحت تاثیر فضای بی درسی قرار گرفته به جمع دیگران می پیوندند. درس انگلیسی بی درس انگلیسی. کسی هم نیست از شما سوال کند که چه خواندید و یا نخواندید. یکی از اولویت های دموکراسی همین است دیگه.

کسانیکه کم و بیش انگلیسی صحبت میکنند وای وای چه یک انگلیسی که دلت را ازانگلیسی گفتن سیاه میکند. مثلا درافغانستان درکلاس که هستیم بعضی وقت پشتو زبانان در تلفظ بعضی کلمات مشکل دارند که همگی آشناهستند و متوجه مطلب میشوند. مثلا پاکستانی ها و هندی ها حرف "ت" را گاهی وقت آنقدر سنگین تلفظ میکنند که فکر میکند 50 کلو وزن دارد. چینایی ها روش خودرا دارند افریقایی ها و کسانیکه از کشورهای جنوب آمریکاهستند 18 شاگرد که از 16 کشورجهان هستند 16 قسم لهجه و تلفظ دارند. آدم سالم سالم هم که باشی گوش تان مجبور است که باشنیدن انواع اقسام لهجه جینگ جینگ کند. اگر دروطن یک کلمه را یک دفعه یاد بگیری دراینجا یک کلمه را 16 دفعه باید یادبگیری چون همان یک کلمه را 16 نفر به 16 نوع تلفظ میکنند آن وقت متوجه میشوی که ها همین لغت را افریقایی ها طوردیگر میگویند آسیایی ها طوری دیگر. مشکل اینجا است که سروکار باکسانیکه زبان شان انگلیسی است اصلا نداری. یک معلم بیچاره که زبانش انگلیسی هست او در زیر خاک باد این همه لهجه گم گم است .

و ازهمین ده فیصد شاگردان که مخصوصا برای یادگرفتن انگلیسی آمده اند یکعده شان کار مسولیت شان بیش از حد زیاد است که اصلا حال و حوصله اینکه درس ها و کارخانگی شان را درست انجام دهند ندارند. افراد هم هستند که ازهمین فرصت استفاده استفاده کرده زیاد تر به فکر دوست دختر و یا دوست پسرمیافتند تادر فکر درس خواندن انگلیسی. مثلا از هم کلاس تان سوال میکنید که ببخشید دوست دختر را درزبان شما چی میگویند یا سوال میکنید که دلم برایت تنگ میشود در زبان شما چه میگویند. هی کم کم گپ بجای باریک میکشد که لازم نیست من با مرچ و نمک شان برایت بیان کنم.ناگفته نماند که این دختربازی هم همیشه بجان هرکس نمینشیند. دخترهای هم هست که باشما دوست میشوند بعد تهدید میکنند که اگر این مقدار دالر برایم پرداخت میکنی خوب و اگرنه در پولیس شکایت میکنم که نفس تان را تازه کند. بعضی ها هوشیاری کرده پول از این طرف و آن طرف قرض نموده میپردازد و جانش را از شر شیطان خلاص میکند ولی کسان هم هست که یاپول پیدا نمیتوانند و یا نمیخواهند بدهند گپ شان بپولیس و دادگاه میکشد که حالا خربیار و باقلی بارکن. دراینصورت این شخص پرونده جنایی پیدامیکند که خیلی مشکلات های قانونی دیگر در دراز مدت بدنبال دارد. مثلا کسانی را من سراغ دارم که بخاطر همین مساله بیشتر از دوسال هست که دریافت اقامت دایمی شان درکانادا بتعویق افتاده ومعلوم نیست تاکی منتظربماند علاوه براینکه هزارها دالر برای وکیل پرداخت کرده است. مساله دوست پسر و دختر که عرض کردم صحنه ای را که درسال 2007 در شهرتورنتو دیدم یادم آمد. هشت صبح داخل قطار بین شهری بودم و میرفتم دانشگاه که در ایستگاه قطار یک خانم زیبای با چادری قشنگ و بسیار محجب از جایش برخواست که از قطار پیاده شود در میان آن همه خلایق که در قطار بودند پیش از خروج چند بوسه ای فرانسوی فرانسوی ازیک مرد دیگرکه ایستاد بود گرفت و ازقطارپیاده شد که نه تنهامن بلکه خیلی کسانی دیگر واقعا تجب کردند. نمیدانم آن مرد دوست پسرشان بود ویا شوهرشان بود آبرو آبروی اسلام مخصوصا ولایت فقیه رابرد. باخود گفتم خاک بر سرت یا آن چادر لعنتی را از سرت برمیداری که کسی هم مانع آن نیست و یا اینکه حساب کتاب این بوسه های فرانسوی تانراقبل ازآن که درمیان این همه جمعیت میایی تمام کن دیگه. این چه وضع که تو درست کردی خانم خولی.

خوب برگردیم بر سر اصل مطلب اینکه هیجگونه شرایط مناسب و عوامل تشویق کننده در اینجا وجود ندارد که انسان با شوق و علاقه مندی درس انگلیسی بخواند. هرکس که میخواند هم از مجبوری هست که درآنصورت امکان یادگرفتن بسیاربمراتب کمتر از شرایط هست که شما با علاقه مندی درس میخوانید. درنتیجه درس انگلیسی دراینجا اهمیت درجه دهم و یازدهم دارد یعنی خیلی مسایل های دیگر هست که دراولویت کاری شما قرارگرفته است که امکان این برای شما اصلا نیست که مثل سابق اهمیت درجه اول برای درس انگلیسی تان بدهید.

دیگر اینکه درس انگلیسی یک چیزی بسیار پیش پا افتاده است چیزی هست که هرکس و ناکس از ریس جمهور گرفته تا آن دیوانه ای شرابی سر کوچه صحبت میکنند. وهمچنین کاربرد زبان انگلیسی در اینجا فرق میکند که بمراتب بی ارزش تر از کاربرد این زبان درافغانستان هست. آنجا وقتکه زبان را یادمیگیری دیگه نان تان پخته است یا معلم میشوی یا ترجمان میشوی ویک کاره ای دیگر که از نگاه اجتماعی جایگاه آبرومندانه دارد. اما در اینجا که همان زبان را مجبور میشوی که یاد بگیری چون میترسی که راه خود را گم نکی. تا درجمع آدم ها حساب شوی. اگرکارتان پاک کاری هوتل یا دستشویه ها عمومی باشد بتوانی بخوانی که کدام مواد پاک کننده برای چه باید استفاده شود. مواردی است که در افغانستان نیاز بیاد گرفتن انگلیسی نیست.

شرایط مهاجرت ما مثل این میماند که نیکولا سرکوزی ریس جمهور فرانسه مهاجر شده ودر افغانستان بعنوان مهاجر قبول شده باشد. حالا نیکولا سرکوزی برای سه سال درس زبان فارسی را بخواند تااینکه بتواند راه خودرا پیداکند. و ماه ها تمرین کند که چطوری خر سوار شود و هیزوم روی خر بیاورد مخصوصا وقتکه دنبال خر میایی و ازهیزوم مواظبت میکنی که از پشت خر پایین نه غلطد یک زمان بطور متواتر باد شکمش دماغ ادم را اذیت میکند که این کاری هست دشوار و طاقت فرسا که اکثری ها دراین دوران دچار اختلالات فکری میشوند.

پس متوجه شدید که درخارج انگلیسی یادگرفتن خون آدم هست آسانتر نیست که هیچ بلکه اکثری اوقات ناممکن هم هست. برای مثال از همین تعداد افراد را که شما میشناسید تحقیق کنید که چند نفر شان فرصت درس خواندن داشته و چندسال درس خوانده و تاچه حد یادگرفته اند. آیا میتوانند فقط یک جمله را با املای درست بنویسند یاخیر. بنابراین هموطن عزیزخواهر و برادرمحترم اگرمیدانید که امکان رسیدن در خارج برای تان هست و میتوانید زود یا دیر در کشور که انگلیسی صحبت میکنند میرسید از هرگونه فرصت استفاده کنید و قبل از اینکه در خارج برسید و گرفتار این همه جنجال های زندگی شوید تایک حدی انگلیسی یاد داشته باشید. مخصوصا کسانیکه چندین سال در کمپ های مهاجرت میمانند و اجازه کار را هم ندارند بهترین فرصت برای یادگرفتن زبان انگلیسی هست. لازم نیست که حتما در کلاس رسمی درس بخوانید. درهرکجای دنیا که باشید حتما یک نفر در جمع شما انگلیسی بهتر بلد است که ازاو همکاری بخواهید. در دوران که ما تعداد 240 نفر درکمپ بودیم یکعده انگلیسی بهتر بلد بودند کلاس زبان دایر کردیم کسانیکه درس خواندن وتوانیستند که درخارج برسند واقعا برای شان یک کمک بسیاربسیار بزرگ شده بود و اگرنه باید یک یا دوسال در خارج درس بخوانند و آنهم معلوم نبود بااین شرایط که خدمت شما عرض کردم تاچه اندازه انگلیسی یاد میگرفتند یا خیر.

<<-------------------------------------------------------------------------------------->>


جدول قدنمای دالر

می 8 2009
موفقیت یک انسان و یا یک جامعه نهفته دراین است که موقعیت شان را درست درک کند و طبق امکانات موجود ودر شرایط که قرار دارد تصمیم گیری های لازم را اتخاذکرده و بر اساس پلان گذاری مشخص هدف شان را دنبال کند. حالا فرق نمیکند رسیدن به هدف یک روز وقت ضرورت داشته باشد یا یک سال و یا چندین سال. گرفتن یک تصمیم گیری درست و قاطع با پلان گذاری مشخص ربط دارد به آگاهی یک انسان و هم چنین ساختاری اجتماعی که درآن قرار دارد. هرقدر ساختار اجتماعی پچیده تر باشد تصمیم گیری موفق بهمان اندازه مشکل تر خواهد بود. متاسفانه ساختار اجتماعی کشورهای مهاجر پذیر که کانادا یکی ازآنها است خیلی پچیده است مخصوصا برای یک آدم که از افغانستان اینجا می آید و از بد شانسی در طول عمرش دسترسی به تحصیلات ابتدایی نه خودش ونه بابا و اجدادش داشته است بیش از حد پچیده است. وقتکه اینجا میرسند شرایط زندگی 360 درجه و یا بیشتر تغییر میکند. در یک دنیای کاملا نا آشنا و دشوار قرار میگیرد.

اینجا است انسان کاملا تحت تاثیر شرایط پچیده ای زندگی قرار گرفته و هرگونه تسلط در زندگی شان را از دست میدهد. شرایط انسان را کنترل میکند نه انسان شرایط را که همین مرحله بنیان گذار رکود فکری و مالی برای تازه واردین در کشور میباشد. فرق نمیکند در کشورتان ریسس بانک مرکزی بودی پسر خان بودی نواسه ای نازدانه قریه داربودی و یا ده سال پیش ار رشته طب فارغ التحصیل شدی و چندین سال تجربه ای داکتری داری همه و همه در خارج صفر هست. در اینجا براحتی چوپان هم نمیگیرد چون تجربه ای چوپانی را در این کشورها ندارید. اول باید آموزش ببینی بعد وارد چوپانی شوی. که اکثری ها توان تحصیلات را ندارند و خیلی ها حال حوصله این را ندارد که چهار سال در دانشگاه کشورشان تحصیل کرده اند با آن سختی و مشکلات مدارک دانشگاهی شان را گرفته و حالا باید دوباره از صفر شروع کنند. و اینبار عین همان رشته را به روش کانادایی و یا استرالیایی شان بمدت چهار سال دیگر تکمیل کنند. در نتیجه تنها راه زندگی که میماند روی آوردن همگی به کار گری ساده هست.

حالا که همگی از کارگری ساده و چوپانی شروع میکنند ببینیم که سرنخ موفقیت اصلا وجود دارد یانه همگی در هیاهو دیوانه وار روانه ای خارج شده اند. برای روشن شدن مطلب من جدول مصرف و درآمد درست کردم که در یکماه درآمد کارمند عادی چقدر میباشد. معمولا کسانیکه کدام کسب خاص بلد نیست که اکثری ها چنین هستند در حد متوسط ساعت 15 دالر درآمد دارند که هشت ساعت در روز و پنچ روز در هفته و 160 ساعت در یکماه کار میکنند. ناگفته نماند که خیلی ها ساعت هشت دالر و نه دالر کارمیکنند من 15 دالر گفتم چون درآمد متوسط مردم را در نظر گرفتم. که این رقم در کانادا و استرالیا و هم چنین نیوزیلند تاحد مشابه هستند. sailboat برای توضیحات شرایط کاری و درآمدی تازه واردین وهم چنین جریان رشد اقتصاد خانواده مخصوصا که در افغانستان هستند گراف بعدی را درست کردم که جدول بالا را بشکل دیگر توضیح میکند.در این گراف پایین پروسه و جریان عایید یک کارگر عادی بصورت لوله ای آب بنمایش گذاشته شده که الف یکماه 160ساعت کاری هست ضرب شماره سی که ساعت 15 دالر و شماره دی که مجموع درآمد ماهانه را نشان می دهدمجموع اینها بشکل آب وارد لوله میشوند. بعد از شماره 1 تا 6 که پول بصورت قطره های آب از لوله پایین میریزد مقدار پولی هست که صاحب کار قبل از صدور چیک مبلغ 570 دالر را میگیرد مبلغ 1830 دالرمیماند و از شماره 7 تا شماره 15 مصارف لازمی زندگی است که ماهانه1300 دالر باید پرداخت شود که در نتیجه پول را که یک کارگر میتواند دریکماه ذخیره کند مبلغ 530 دالر میباشد. اما شرایط زندگی برای اکثری ما طوری هست که ما مسولیت بیشتر از خودمان داریم که آن تمام اعضای فامیل ما در وطن میباشد. خواهی نخواهی برای آنان کم و یا زیاد باید کمک شویم. حالا که بخواهم از همین 530 دالر درآمد باقی مانده ما برای وطن ارسال کنیم در جدول بالا از شماره 16 گرفته تا شماره 20 بپردازیم تا این پول بدست فامیل ما برسد sailboat اکثری مردم که دراین مرحله درآمد قرار دارند به سه دسته تقسیم میشوند.

دسته ای اول که تعداد زیاد فامیلین را تشکیل می دهندکه در جمع فامیلین خانم های هستند با پنچ تا یا دوازده تا فرزند شان توانیسته اند خود را به حیث بی سرپرست در کانادا برسانند. آنان دیگر راه امرار معاش بجز کمک دولتی ندارند چون امکان دارد که برای همیشه بی سرپرست (بیدون شوهر) بمانند حالافرق نمیکند که شوهران را واقعا از دست داده اند و یا موقتا دیگر امکان اینکه دوباره ازدواج کنند و شوهر شان را در کانادا بیارند سالها وقت ضرورت دارند. و هم چنین اکثر فامیلین که متشکل از زن و شوهر و چند تا فرزند هستند به احتمال زیاد تنها شوهر نان آور برای تمام اعضای این خانواده هست. در اکثری موارید که درآمد یک کار گر عادی پایین تر از 15 دالر در ساعت میباشد و آنهم که کاری دایمی نیست. دراین صورت یک کار گر بسیار به سختی میتواند مصرف یک خانواده را ماه درماه بپردازد. اینجا است که عقل سلیم حکم میکنند که بنده ای خدا همین مصرف را دولت هم برای شما می دهد که یک زندگی معمولی داشته باشید پس چه لازم است که خودرا این قدر درد سر بدهی دنبال کار سرگردان بگردی حرفهای بجا و بیجای هرصاحب کار بی نماز را گوش کنی. اینجا است که تعدادی دیگر از فاملین هم به جمع دریافت کنندگان کمک های دولتی میپیوندند. این در شرایط فعلی نقطه مثبت دارد ودر دراز مدت نقطه ای منفی هم دارد. نقطه مثبت در این است که راحت هستند و میتوانند از فرزندان شان درست سرپرستی کرده و به سر و وضع شان به تربیت و درس و پیشرفت شان بصورت صحیح رسیدگی کنند. که این بزرگترین خدمت برای آینده فرزندان شان و برای آینده کشور که درآن زندگی میکنند میباشد. و نقطه ای منفی دراین است که بعضی امکانات را دسترسی ندارند مثلا وارد کار و بازار شده نمیتوانند چون سرمایه ندارند و در نتیجه از هنری کار و درآمد بی خبر میمانند و هم چنین چیزی دیگری که مردم ما زیاد به آن نیاز دارند سپانسر کردن فامیل و دوست شان در کشورهای دیگر هستند. کسیکه خودش کار نکرده و درآمد نداشته باشد نمیتواند کسی را سپانسر کند فرق نمیکند در کانادا سی سال هم زندگی کرده باشد.

دسته ای دوم کسانی هستند که به هر شکل شده کارمیکنند که دراین مورد اگر زن وشوهر هردوتا کارکنند باید ماهانه حد اقل 600 دالر برای نگهداری تک تک فرزندان شان بپردازند تادروقت کارشان کسی از فرزندشان نگهداری کند. چون اینجا مثل افغانستان نیست که فرزند تان در گهواره محکم بسته کرده وبرای نصف روز و یا یک روز همینطور بی سرپرست رهاکرده دروازه را قفل کنی ویا در خانه ای همسایه یا خاله جان تان بگذاری. که دراینصورت یک خانم که در یکماه 900 دالر درآمد داشته باشد و 100 دالر را برای کرایه بس بپردازد تا در محل کارش برسد میماند 200 دالر دیگرکه بعضی وقت ها همین حساب کتاب را خیلی ها هم نمیکند چندین ماه کار میکنند و جان میکنند و آخرش هم هیچ درآمد وجود ندارد. در حقیقت درآمد ماهانه این خانم فقط 200 دالر در یکماه میباشد و بس. که این مساله را کسانیکه آشنایی و عادت به روش زندگی خارج نداشته باشد براحتی متوجه نمیشوند. اینجا است که زن و شوهر هردوتا کار میکنند و به فرزندان شان هم رسیدگی کامل نمیتوانند وپول هم بدست آورده نمیتوانند. این عده از مردم همینطور ادامه داده تا بعد از مدت و مشکلات زیاد مهارت کامل پیداکرده و به چون و چرای زندگی نهایتا پی میبرند.

دسته ای سوم که متاسفانه درصدی کم از مردم ما هستند جمع از محصلین تشکیل می دهند که اکثرا مشغول یاد گرفتن زبان انگلیسی هستند و تعداد محدودی هم در دانشگاه ها راه یافته اند. کسانیکه درس انگلیسی میخوانند از کمک دولتی برخوردار هستند و کسانیکه در دانشگاه میخوانند باید از دولت قرض گرفته بعد از تکمیل تحصیلات شان برای دولت پرداخت کنند.

در اینجا کسانیکه با کمک دولتی زندگی میکنند نسبتا فقیر گفته میشوند که چنین فقرا با فقرای که ما در افغانستان داریم زمین تا آسمان فرق میکنند. درست هست که ماه درماه از دولت کمک بگیرند وچیزی نمیماند که ذخیره کنند ولی از شرایط خوبی زندگی برخوردار هستند. مهمان داری خودرا براحتی میکنند درپارک و میله میروند و غذای خان خانی وطن را میخورند و دسترسی به پزشک رایگان دارند. این شرایط خوبی زندگی در صورت مهیا هست که سرپرست خانواده چرس و سیگار دود نکند و اگرنه نصف کمک های دولتی که برای خانواده داده میشود هم قیمت سیگار و یا چرس را پرداخت نمیتواند. که خوشبختانه در جمع افغانها ما کسی را زیاد سراغ نداریم از صد یک فی صد اگر به این عمل نیک آغشته باشند. خداکند که حقیقت هم چنین باشد.

بنابراین فهمیدید که 530 دالر مجموع پولی هست که یک نفر در آخر ما میتواند ذخیره کند آنهم بشرطها و شروطها یعنی که نیازبه چرس کشیدن و یا مواد های دیگر نداشته باشد یا دوست دخترهای پولکی نداشته باشد واگرنه 530 دالر پول لب سرنگ هم نمیشود. خوشبختانه تا جای که ما میدانیم بسیار فیصدی محدود جوانان مجرد از این دموکراسی بی حد و مرز لذت میبرند که در آخر ماه مصرف شان بیشتر از درآمد شان هست. 99 فیصد کسانی هستند که قبل از ورود به کانادا به بلوغ فکری رسیده بوده اند و شرایط شان را کاملا درک میکنند. گیج مامد هم در جمع کسانی هست برای اینکه فامیل شان را هم در وطن کمک شود روزانه سختی بیشتر بجان شان میخرد بجای 8 ساعت دوازده ساعت در روز کار میکند ویا هفته هفت روز کار میکند تا بتواند پول لازم را برای فامیل شان ارسال نموده و آبروی خارج رفتن شان را حفظ کند.

گیج مامد توانست بعد از چندین ماه مبلغ 5000 دالررا از دست آن همه چور وچپاول که درجدول و گراف بالا صورت گرفت ذخیره کرده و برای پدرش در افغانستان ارسال کند. وبعد از چند مدت شنیدیم که پدر گیج مامد این پول را هم که با این همه سختی بدست آمده بصورت مناسب نتوانیسته ازآن استفاده کند. مثلا قبل از اینکه پول بدست او برسد سید کلو از ارسال این پول شنیده بوده وقت خود را برای حق العضویت شان که خمس باشد رسانده پدر گیج مامد که هنوز پول بدست شان نرسیده بود مجبور شده ساعت سکوپنچ را از دست شان کشیده برای سید کلو داده که جد بزرگوار آزرده و دست خالی برنگردد. و در ضمن یک جوره پیراهن بخملی هم برای بی بی وعده شده که آن بمجرد رسیدن پول خریداری گردیده برای بی بی فرستاده میشود. بعد از آن که 5000 دالر را دریافت کرده بود دوماه بعد اش سر سال پدر گیج مامد رسیده که یک پنجم این پول برای سهم امام و سهم سادات پرداخت شود. که 1000 دالر همینجا همینطور جابجارفته است. از این هم گذشته پدر گیج مامد قبلا یک پاو تمباکو برای نصوارش کافی بود حالا چون که پول دار شده در هفته بیشتر از دوپاو تمباکو نصوار میکشد که گند و بوی تف دانی اش بسته اعضای خانواده را درعذاب گرفتار کرده است یک نفر موظف شده که نصوار اورا تهیه کرده و مرتب تف دانی اورا بشوید واگرنه همگی از بوی تفدانی اش سر درد میشوند. و همچنین یک پالان جداگانه برای خرش درست کرده و چند متر پارچه بخملی گران قیمت خریده وآن را پوش کرده است که کدام وقت برای عروسی ومهمانی بالای خر پالان بخملی سوار شده برود. یک مقدار پول را که مادر گیج مامد به فکر جوانی اش افتاده گردن بند و دست بند طلای خریده آن هم مشخص نیست که طلا هست یا نیست. خلاصه این پول را بجای اینکه برای خوراک مناسب و لباس لازمی مصرف کنند در جاهای بسیار بی مورد مصرف میکنند. مثلاپدر گیج مامد در زمستان علف کافی برای حیوانات شان نداده تمام شان را به حد مرگ رسانده بود. یکی میگفت گاو پدر گیج مامد از شدت گرسنگی فقط اسکلت شان باقی مانده که اگر گوگرد بزنی فورا آتش میگیرد. یعنی روی حیوانات آن قدر سختی کرده که اصلا گوشت در بدن شان نمانده. بهر صورت حیوان زبان بسته است واگرنه توان حرف زدن میداشت میدانیستی که چه غوغای بپا میکردند. در اول بهار که سر سال پدر گیج مامد برای تصفیه سهم سادات و سهم امام میرسد می بینی که خیلی زیاد علف تاهنوز باقی مانده است. چونکه این علف از سال گذشته پدر گیج مامد اضافه شده است بایدخمس آنرا پرداخت کرد. سید کلو طبق سالهای قبلی خودرا رسانده و چیزی خمس میشود و چیزی دیگر هم با حیله و نیرنگ گرفته و تقریبا تمام علف باقی مانده از سال گذشته را با خود میبرد. پدر گیج مامد و تمام اعضای فامیل با خرسندی کامل هم ابراز میدارند که بیساری کار عالی شد که خمس امسال سر وقت حساب شد وسید کلو هم امسال علف بیشتر باخود برد. حیوانات خودراکه زمستان تمام از گرسنگی سوختاند هیج بیادش نرسید ولی شاد ازاین شده بود که بادادن علف زیاد برای سید کاری عالی کرده است که نرخر جد بزرگوار بیش از پیش چاق شود.ولی امکان این را دارد که نرخر سید این علف هارا اصلا بدهان هم نزند چون جد بزرگوار نرخرش را بخوردن نان گرم تنوری هزارگی عادت داده است. بهرصورت برای سید کلو کدام مشکلی نیست این علف پدر گیج مامد را به یک هزاره دیگر فروخته و پولش را دست بند طلایی و لب سرنگ برای بی بی میتواند بخرد.

این تنها پدر گیج مامد نیست که درست نمیداند از پول بدست آمده چطوراستفاده مناسب کند. اکثر کسانیکه درخارج هم هستند می بینی که کارهای عجیب و غریب میکنند. مثلا یک عده کسانیکه در خارج چندین سال کارگری کرده وبرای دوماه و یا سه که در وطن برگشته اند به چند هزار دالر موتر خریده آنهم فقط برای سه ماه. های های نمیدانم که با کدام دست شان غذا خورده اند. بعد از سه ماه برگشته در لندن یا استرالیا و یا کانادا حالا می بینی که موتر ها بجای الاغ در طویله ها ایستاد هستند معلوم نیست که این جوانان کاکه ای خارجی کی در وطن برگردد و یا هرگزبرنگردد. این فقط برای خود نمایی های بیجا و بی مورد چندین هزار دالر به باد فنا می دهند. آری یکی هم باشد بگوید که ها پسر فلانی چه دم و دستگاه در خارج دارد و حالا که در ملک خاکی وطن آمده به شخصیت شان توهین میشود که پیاده راه برود ویا موتر کرایه کند. معمولا کسانیکه درخارج میرسند اکثری ها بشکل کالاهای یک بار مصرف هستند که کمپنی های غول پیکراز آنان برای نیروی کاری شان استفاده کرده تا ازدست وپا بمانند. منظورم این است که این طبقه مردم نمی توانند که پول خود را جمع آوری کرده تایک زمان ریسس زندگی خود شوند دیگر دنبال کار این طرف و آن طرف نگردندو برای همیشه مزدوری دیگران را نکنند.

<<-------------------------------------------------------------------------------------->>


آفت شناسی اجتماعی

قسمت چهارم 11 اپریل 2009
تازه واردین در کانادا که میخواهند وارد دانشگاه شوند
یک دیپلم در هر رشته ای که بخواهید داشته باشید حداقل دوسال وقت برای تحصیلات ضرورت دارید با حد اقل پنجاه هزار دالر که برای فیس دانشگاه و مصارف خود تان ببپردازید. کسانیکه که موفق شوند چهارسال و شش سال به تحصیلات عالی شان ادامه بدهند مصرف شان به صدهزار دالر و بیشتر میرسد. بنابراین تاحد که من تجربه و معلومات داشتم خواستم که با شما در میان بگذارم تابرای شما کمک شده باشم براینکه بتوانید رشته مورد علاقه مندی تان را انتخاب کرده و بطور مناسب تکمیل کنید.

بگذارید که از اول شروع کنم کسانیکه قرار است در یک و یا دوسال آینده وارد کانادا شوند اگر میخواهند در تحصیلات عالی شان در دانشگاه های کانادا ادامه بدهند چند نکته را در نظر داشته باشند که قرار ذیل تشریح میشوند:


آنانکه کلاس دوازدهم مکتب را تکیمل کرده اند ویا میتوانند قبل از ورود در کانادا تکمیل کنند در کنار درسهای شان یک کورس زبان انگلیسی را هم بگیرند که دانستن زبان انگلیسی یک امر حیاتی است مخصوصا کسیکه بخواهند به تحصیلا ت خود در کانادا ادامه بدهد. آنانکه کلاس دوازدهم مکتب را تکمیل کرده اند بجای اینکه در دانشگاه به تحصیلات شان ادامه بدهند همه ای آن وقت شانرا صرف آموختن زبان انگلیسی و کورسهای لازم کمپیوتر کنند چون تا یک و یا دوسال آینده که وارد کانادا میشوند مشکل در زبان انگلیسی و بعضی پروگرام های ابتدایی کمپیوتر نداشته باشند که این دو مضمون از شرایط های لازمی راه یافتن دردانشگاه های کانادا می باشند. چون اگر شما پروفیسر هم باشید و نتوانید در زبان انگلیسی نظریات خود را بیان کنید در این کشور دیگر هیچ فرق بین شما و یک کارمند ساده نیست. کسان زیاد هستند که فقط بخاطر نداشتن نمرات لازم در زبان انگلیسی نتوانیستند وارد دانشگاه شوند تا در رشته ای که تحصیل کرده اند دوباره ادامه بدهند مجبور شده اند که به کارگری ساده روبیاورند. که این از نگاه اقتصادی و روحی خیلی تاثیر جبران ناپذیر در زندگی چنین افراد می گذارد. و من امیدوارم که شما در چنین شرایط قرار نگیرید. اگر احیانا شما چند سال در دانشگاه هم تحصیل کرده اید از نگاه اینکه سطح فکری و فهم شما بالا میرود برای ادامه تحصیلات شما در کانادا بسیار کمک کننده است اما نسبت به آن همه زحمات که کشیده اید از دیدگاه دانشگاه های کانادا چندان اعتبار کافی ندارد. چون در هر رشته ای که دراینجا میخواهید تحصیل کنید باید ازکلاس اول شروع کنید.

وقتکه در کانادا رسیدید حد اقل یک سال وقت برای خود بدهید تا در روش زندگی و بعضی چیزهای ابتدایی روز مره تان آشنایی پیداکنید. تا یک تصور نسبی از زندگی در کانادا داشته باشید. این دوران هم پیچیدگی ها ی خود را دارد که اکثری ها دچارافسردگی میشوند و بعضی ها در چند ماه اول خیال میکنند برای تفریح آمده اند و بعدا درجمع کسان می پیوندند که احساس افسردگی میکنند که بعدا در مقاله ای جداگانه به تفصیل خدمت شما بحث خواهم کرد.

در مدت یک سال علاوه بر اینکه راه و چاه برای ادامه زندگی تان در این کشور پیدا کنید فکر تان طرف ادامه تحصیلات عالی تان هم باشد که چه پروگرام را میخواهید بخوانید آیا چیزی را که پیش از آمدن در ذهن داشتید به همان ادامه می دهید یا خیر حالا تصمیم تان عوض شده میخواهید در یک رشته ای دیگر وارد دانشگاه شوید. بجز از رشته ای پزشکی یا طب امکان خیلی زیاد دارد که تصمیم شما در باره بقیه ای رشته ها عوض شود که بعضی از دلایل قرار ذیل میباشد.

رشته های که قبل از آمدن در کانادا برای شما جالب و مهم بود امکان دارد در اینجا اصلا نباشد و اگرهم هست در شرایط که شما قرار دارید بدردتان نمی خورد و یا نمیتوانید فرابگیرید. واین هم خیلی دلیل منطقی جالب شده نمیتواند که شما قبلا چند سال در آن رشته تحصیل کرده اید و چون زحمت زیادی کشیده اید نمیخواهید که این همه زحمات شما هدر برود. به هرصورت شما چه درهمان رشته وچه در رشته ای دیگر باید از کلاس اول شروع کنید دیگر فرق نمیکند که قبلا چه خوانده اید و یا نخوانده اید.

یکی از دلایل دیگر که قبلا عرض کردم که پیش از ورود به دانشگاه یک سال برای خود وقت بدهید انتخاب درست رشته ای تحصیلی شما هست. یک سال فرصت دارید جستجو کنید از این و آن معلومات و مشوره بگیرید تا بدانید چه رشته در کجا و بدرد چه میخورد. رشته ای را که شما انتخاب میکنید بعد از آن که تکمیل شود زمینه ای کاریابی شان چطوری هست و شرایط کاری شان چطوری هست. مثلا کسانیکه در رشته انجنیری که مربوط نفت خام میشود تحصیل میکنند. در هر نقطه کانادا برای شان کاریافت نمیشود. چون معدن نفت خام در بعضی مناطق وجود دارد. معدن نفت خام گفتم چون اینجا مثل خیلی کشورهای دیگر چاه نفت وجود ندارد مثلا در شهر که من هستم دومین معدن نفت در دنیا هست که از ریگ های ریز ریز توسط 1000 درجه حرارت تصفیه شده وبعد از چندین مراحل دیگر تبدیل به نفت خام میگردد. بعدا درفاصله ای هزار یا چند هزار کیلومتری پمپ شده در فلایشگاه نفت تجزیه و تصفیه میشود. کسان که در این قسمت کار میکنند معاش بسیار خوب دارند ولی شرایط کاری اش به چند ناحیه محدود میشود و دوم اینکه فضای کاری اش آلوده به سم که از شعاع 1000 در جه ای و تصفیه ای نفت خام از ریگستان است میباشد که امکان دارد باعث مبتلا شدن انسان به امراض سرطانی شود. هفته ای قبل داد گاه یکی از همین کمپنی های نفت را به هشت صد و پنجاه هزار دالر جریمه کرد چون این کمپنی بخاطر رعایت نکردن مقررات لازم محیط زیست را آلوده کرده بود که باعث مبتلا کردن ساکنین این منطقه به امراض مختلف میشود.

چنین رشته معاش خوب دارد ولی محل کار محدود میشود فقط به چند ناحیه از کشور و هم چنین مشکل است که بتوانید در هم چه محیط الوده با سم که از تجزیه و تصفیه نفت خام بوجود می اید برای مدت طولانی اجرایی وظیفه نمایید. بعضی رشته های دیگر هست که فقط محدود در کشور کانادا میشود و بعضی رشته ها هست که درچندین کشور دیگر هم کاربرد دارد مثلا اگر شما خواسته باشید یک وقت در سرزمین اصلی تان برگردید می توانید با همین رشته ای که در کانادا فرا گرفته اید یک وظیفه ای خوب و دلخواه تان را بدست بیاورید. که درنظر گرفتن حیطه ای کاربرد رشته تحصیلی تان خیلی مهم هست که آیا شما میتوانید در چند شهرکانادا یا در سراسر کانادا و یا میتوانید در بقیه کشورها وظیفه ای مربوطه را داشته باشید.

خوب حالا که رشته مورد نظر تان را انتخاب کردید نوبت می رسد به اینکه در کدام شهر کانادا و در کدام دانشگاه باید بخوانید که دانستن این مساله اهمیت خود را دارد. برای این مساله تصمیم گیری دراز مدت ادامه زندگی شما نقش بسزای داردکه باید از همین حالا مشخص کنید که در دوران پنچ سال و یا ده سال آینده در کدام شهر کانادا میخواهید زندگی کنید . اول: تافرصت کافی برای تکمیل کردن رشته ای تحصیلی تان داشته باشید. دوم : قبل از ورود به دانشگاه باید جستجو کنید که در کدام کمپنی یا سازمان دولتی و غیر دولتی امکان کاریابی برای تان هست که شما در آنجا در دوران تحصیلات تان باید دوره آموزشی عملی را طی کنید. چون بسیار از موارد دانش آموزان که دوره آموزشی عملی خود را در یک اداره تکمیل کرده هست بعد از فارغ التحصیل شدن فورا در همان اداره به کار گرفته شده هست. این در صورت امکان دارد که شما معلومات کافی را قبل از ورود در این اداره داشته اید و میدانیستید که این مرکز در حال رشد هست وهر سال چندین کارمند جدید استخدام میکند. اگر احیانا استخدام نمیشوید حد اقل آموزش درست ببینید. چون موارد هم هست که دانش آموزان در دوره آموزشی عملی بخاطر بی کفایتی آن اداره آموزش لازم داده نشده اند و در نتیجه بعد از چندسال که فارغ التحصیل میشوند از مهارت کامل در آن رشته برخوردارنبوده و برای یافتن کاربا مشکل روبرو میشوند. سوم: درشهرکه تحصیل میکنید ودوره ای آموزشی عملی تانرا تکمیل میکنید در این دوران آشنایان و دوستان زیادی پیداخواهیم کرد که هرکدام شان نقش مهم را برای کاریابی شما دارد. لذا شما آسانتر وارد کارمیشوید نسبت به اینکه درس در یک شهر بخوانید وبعد درآن سر کانادا رفته در یک شهر دیگر دنبال کار بگردید که هیچ کسی شمارا ندیده و نمی شناسد. در هر کجای دنیا که باشید نقش واهمیت دوست و آشنای دلسوز راهرگز فراموش نکنید حتی اگر آشنایی در دروازه ورودی جهنم هم داشته باشید امکان دارد در پاسپورت تان مهر دخولی را نزند و از ورود شما به داخل جهنم جلوگیری نماید. از همین جهت رفتن از یک شهر به شهر دیگر نه تنها شهر تان را بدل میکنید بلکه تمام سرمایه ای اجتماعی که دوستان و آشنایان شما باشد از دست میدهید. بعد در شهر جدید دوباره از صفر شروع کنید مدت ها طول بکشد که دوباره شمارا مردم بشناسد. به شما اعتماد پیدا کند و در نتیجه علاقمند به استخدام شما شود. و هم چنین خدا نکند که در سیاه چال تعصبات قومی و نژادی گیر کنید که آن وقت فیلسوف جهان هم اگر باشید شاید سالها دنبال کار سر گردان بگردید. برای خوانندگان محترم یاد آور شوم که تمام این درد سر ها مربوط رشته ای تخصصی هست وبرای کارگرساده مشکلات با این گسترده گی وجود ندارد. یک کارمند عادی امکان دارد امروز کار خود را از دست بدهد و فردایش توسط صاحب کار دیگر استخدام شود.

دلیل سوم برای اینکه باید مشخص کنید که در چندین سال آینده باید در شهر که تحصیل میکنید پایدار بمانید این است که اگر بخواهید رشته تان را تا درجه ای فوق لسانس و دکتورا ادامه بدهید تحصیلات دیپلم شما که تاحالا در این شهرفرا گرفته اید میتواند اعتبار داشته باشد. به عبارت دیگر همانطوریکه دانشگاه های کانادا تحصیلات شما راکه در کشوراصلی تان تکمیل کردید برسمیت نمی شناسد در عین همان شکل خیلی از تحصیلات را که شما در دانشگاه های شهر تورنتو کانادا فراگرفته اید دانشگاه های شهر کلگری و یا ونکور کانادا تمام کورسهای شان را برسمیت نمی شناسد و هم چنین بالعکس. حالابد نیست اگر برای روشن شد این مطلب مثال بزنم. شما چهار سال در دانشگاه در شهر تورنتوکانادا تحصیلات عالی تان را با نمرات خوب فرا گرفتید و بعد از آنجا با تمام فامیل تان آمدید در شهر کلگری کاناداساکن شدید. حالا میخواهید در تحصیلات تان ادامه داده تا درجه دکتورای تان را بگیرید. حالا وقتکه در دانشگاه کلگری مراجعه میکنید آنان دوسال از چهار سال تحصیلات شمارا برسمیت می شناسد بنا بر این شما باید باز دوسال درس بخوانید تا به سویه ای که قبلا در دانشگاه شهر تورنتو رسیده بودید برسید بعد وارد تحصیلات برای بدست آوردن درجه دکتورای تان شوید. یا اگر دوسال درس خواندید و دپلم گرفته اید و حالا میخواهید "بچلر دیگری" تان را بگیرید. دانشگاه کلگری یک سال از دوسال تحصیلات شما را برسمیت می شناسد که باید یکسال باز بخوانید تا بسویه قبلی تان برسید.

درنتیجه اگر شما جابجا در یک شهر مقیم باشید میتوانید مدرک دکتورای تان را فرض کنید به مدت هفت سال بگیرید ولی اگر دردوران تحصیلات تان از این شهر به شهر دیگر انتقال پیداکنید امکان دارد بدست آوردن عین مدرک دکتورا نه سال و یا ده سال طول بکشد. یا شما میتوانیستید "بچلر دیگری" تانرا در چهار سال بدست بیاورید حالا شش سال طول میکشد که عین مدرک را در شهر دیگر بگیرید. حالا اگر مساله دانشگاه شمارا هم در آفت شناسی اجتماعی بچسپانیم توجه شمارا به نکات زیر جلب مینمایم.

فرض کنید که در دوران تحصیلات تان از شهر به شهر دیگر انتقال پیدا کردید وبهمین خاطر مجبور شدید که تحصیلات تانرا بجای اینکه دو سال زود تر تمام کنید دوسال بیشتر طول کشید. حالا برای اینکه مشخص شود یک نان چند پتیر میشود باید این مساله را تجزیه و تحلیل نموده و مصارف دوسال تحصیلات شما را ضرب و جمع کنیم. برای اینکه دوسال بیشتر درس بخوانید حد اقل سی هزار دالر از دولت قرض بگیرید تا فیس دانشگاه و مصرف زندگی تان را پرداخت نمایید. و این مبلغ را هم به مدت چند سال بعد از فارغ التحصیلی تان همراه با سود بانکی که روی آن اضافه میشود پرداخت کنید. که در صورت عادی تاوقتکه شما این قرضه را پرداخت میکنید سود بانکی آن حد اقل به ده هزار دالر میرسد که در نتیجه سی هزار دالر قرض گرفته اید و چهل هزار دالر پرداخت کنید.
 
از طرف دیگر اگراین لازم نمی شد که شما دوسال درس بخوانید ومیتوانیستید مستقیما وارید کار حرفه ای تان شوید حد اقل در سال چهل وپنچ هزار دالر عایید داشتید که مدت دوسال میشود نود هزار دالر. بنا براین شما نود هزار دالر را از دست دادید چون کار نتوانیستید و چهل هزار دالر از دست بدهید چون قرض برای تحصیلات تان گرفتید که در مجموع بخاطردوسال تاخیر در تحصیلات تان یکصدو سی هزار دالر نقصان میکنید. که این مساله برای کسانیکه در طول زندگی اش صد دالر در جیب نداشته بسیار نگران کننده است و هیچکس نباید به همچه مشکل دست به گریبان بماند. بنا براین امیدوارم که مطالب مذکور برای تصمیم گیری شما در فراگرفتن تحصیلات عالی در رشته های تخصصی کمک کرده باشد و شما بتوانید یک تصمیم درست بگیرید که برای بدست آوردن مدارک تحصیلات عالی تان یکصدو سی هزار دالر رااگرامکان داشته باشد همینطور بیجا و بی مورد ازدست ندهید.

<<-------------------------------------------------------------------------------------->>


آفت شناسی اجتماعی

قسمت سوم 6 اپریل 2009
یکی از کمپنی های بزرک که بعضی وقت ها تازه واردین در کشور با آن دچار مشکل میشوند کمپنی راجرزمیباشد که خدمات تلفن خانه موبایل انترنیت و دیش درسراسر کانادا ارایه می دهد. چند سال پیش راجرز چند کارمند جدید به سمت ریسس اداره کار در ساحه های مختلف شهر تورنتو کانادا استخدام کرد. طبق معمول هریک از این ریسس های اداره کار باید آموزش لازم داده شود تا بتواند مسولیت خود را در شعبه ای که کار میکند درست انجام دهد. بعد از تکمیل شدن آموزش این کارمندان راجرز وارید مرحله ای دوم استخدام گیری شد که آن استخدام کردن صدها کارمند نیمه حرفه ای بود. منظورم از نیمه حرفه ای کسانی هستند که خیلی های شان در کشورشان داکتر بوده اند انجنیر بوده اند وغیره که سر شان به تن شان می ارزد. ولی در کانادا خیلی های شان به همان رشته ای که وارد هستند و تجربه دارند کار پیدانمیتوانند. اولین دلیل که صاحب کار استخدام نمیکند این است که شما تجربه ای کاری در کانادا ندارید. یعنی درست هست که سالها در کشورتان کار کردید در محیط کاری کانادا تجربه ندارید. چنین آدم های افسرده و پریشان که امید شان از یافتن کار در رشته ای که سالها کار کرده اند قطع میشود و خود را در تنگنا دیده و آرزوی این را دارد که حاضر هستند هرنوع کار پیدا شود بکنند. اینجا است که متخصصان کمپنی راجرز به فکربهره گیری نیروی کاری ارزان می افتد. آنوقت طرح ریزی میکند که چطوری به شکل احسن توسط آنان کارکمپنی شان را بطور مفت پیش ببرند.

هریکی از همین کارمندان که بصورت ریسس کار آموزش داده شده بودند خودشان به نمایندگی کمپنی راجرز مردم را بکار گرفته و آموزش لازم را برای شان دادند. که در مجموع پنجصد یا ششصد و چند نفر را استخدام کردند. همه ای این چند صد نفر نیزآموزش برای تبلیغات کردن محصولات کمپنی راجرز داده شدند. که چند نکته از مواد آموزشی قرار ذیل است:

کارمندان که کوت و پتلون و نکتایی ندارند باید خریداری نموده برایشان تهیه کنند در وقت انجام وظیفه شان همیشه طرف مشتری لبخند بزنند و بسیار با چهره بازاز مشتری سوال کنند که چه کمک لازم دارند. اگر احیانا موردی پیش آید که مشتری برویتان تف هم انداخت اشکال نداره گر چند دل و جگر تان تکه تکه میشود اما شما به لبخند خود ادامه بدهید هرگز عکس العمل منفی از خود در مقابل مشتری نشان ندهید. چون موفقیت ما در همین روش است که میتوانیم محصولات بیشتر برمشتری بفروشیم. که در این صورت خیلی تحمل زیاد لازم است مخصوصابرای آنان که باید درگه به گه (دروازه به دروازه) بگردند مردم را ناحق مزاحمت کنند و ازخواب شان بیدار کرده و یا اختلال در مصروفیت های جالب دیگرشان ایجاد کنند که چه..؟ کمپنی راجرز خدمات ذیل ارایه میدهد." به مرگ خر که ارایه می دهد برو گم شو بچه سک دیگر در دم خانه ما رنگ بد تان را نبینم". تنها خوبی که دارد این است که کسی از دوستان و شناخته در دور وبر تان نیست تورا ببیند که روزانه چند بار تحقیر و توهین میشوی برای اینکه پول برای یک لقمه نان بدست بیاوری. مثل که یکی از دوستان تازه کانادا آمده بود و یک روزدر اطاق آمد و آه کشیده گفت چنددانه کمپیوتری قشنگ قشنگ در سر خیابان گذاشته شده بود اول خواستم بگیرم و بعد فکر کردم کدام کس نبیند از همین خاطر نتوانیستم بیاورم. در جواب گفتم کدام سیال پدرت با کامره فیلم برداری منتظر ایستاد بود که باش شما کی کمپیوتر از سر خیابان میبرید که شمارا فیلم برداری کرده در اخبار تلویزیونی پخش کند تا آبرو آبروی تان برود. خوب برداشته میاوردی. چون اول سیال پدرت در اینجا به آسانی آمده نمیتواند و اگرهم بیاید دیگر آنقدر هم بیکار نیست که دنبال شما از صبح تا شب بگردد که چه کار میکنید.

بیاییم سر اصل مطلب هریکی از همین ریسس های کار وظیفه ای افراد های شانرا مشخص کردند که آن تبلیغات کردن و جذب کردن مشتری برا خط تلفن موبایل انترنیت و دیش میباشد. یک عده وظیفه دارند که ناحیه ای غرب شهر  و یک عده در شمال و یک عده درشرق بروند دروازه به دروازه تک تک بزنند و برای ساکنین آن منطقه محصولات و خدمات کمپنی راجرز را معرفی کرده و نهایت تلاش کنند که یک امضابرای قرار داد سه ساله از تک تک آنان بگیرند. هر کارمند که امضای بیشتر گرفت برای شان علاوه بر معاش روزانه جایزه بیشتر داده میشود. اینجا است که این کارمندان خود بخود روش سید ششپری در پیش گرفته همانطوری که در قسمت اول "آفت شناسی اجتماعی" بیان شد وارد عمل میشوند تا اینکه پول بیشتر بدست بیاورند.

این چند صد نفر کارمند غیر مستقیم کمپنی راجرز کار شان را در نقاط مختلف شهر تورنتو آغاز کردند وبرای چندین ماه اینطوری ادامه دادند. کارمند غیر مستقیم گفتم چون هیچ یکی از این ششصد و چند نفر توسط خود کمپنی راجرز استخدام نشده بودند. همه شان توسط شخص سوم که دلالان راجرز باشد استخدام شده بودند. کم کم شکایت های این کارمندان بیچاره برآمد که رییس های کار چند ماه است که معاش شان را پرداخت نکرده اند. هرزمان که وقت پرداخت معاش هر یکی از این کارمندان می رسیده ریس های کارشان میگفته ما تاهنوز ازطرف کمپنی چیک شما را درایافت نکرده ام بیا این پنجاه دالر یا صد دالر را من از جیب خودم برای تان میدهم بگیر تا اینکه کمپنی چیک تان را صادر کند. هرگروپ را همینطوری قناعت داده بکارشان ادامه میداد. اما هیچ یکی از این گروپ کارمندان از سرنوشت گروپ های دیگر خبر ندارند فکرمیکردند که تنها چیک آنان صادرنشده است. بالاخره بعد از چندین ماه گندی تقلب کاری راجرز بالا زد. تمام این کارمندان متوجه شدند که یک گروپ و دو گروپ نیست همگی شان معاش چندین ماهه شان را دریافت نکرده اند. آنوقت همگی بصورت دسته جمعی رفتند که معاش چندین ماهه شان را بگیرند. اما آن زمان هیچ یکی از ریسس های کار که آنان را استخدام کرده بودند دیگر در کمپنی راجرز کارنمکنند. کمپنی راجرز صادقانه برای شان گفت درست هست آنان باما کار میکردند ولی آنان ازطرف خود شمارا استخدام کرده بودند که برای کمپنی راجرز کار کنید و از نگاه قانونی ماهیچ گونه مسولیت درقبال پرداخت نکردن معاش شما نداریم. اینجاهم مثل افغانستان نیست که اگر پول ششصد و چند نفر را به آرامی داد خوب اگر نداد وقت توبره ای صاحب کمپنی را به هوا باد کنی یعنی آنقدر لد و کوب کنی که شش ماه دیگر در بیمابستان بستری شوه تا صحت پیداکند و دار ندار شان را همه بغارت ببری. خوب برای آنان راه چاره دیگر وجود نداشت مگر اینکه این چند صد نفر تظاهرات کنند تا توجه مردم جلب شده روی کمپنی راجرز فشار بیاورند که معاش آنان راپرداخت کند.

خلاصه آنان باهمبستگانش همگی در خیابان های شلوغ شهر تورنتو ریختند و چند روز تظاهرات کردند. البته این تظاهرات مثل تظاهرات که کشورهای جهان سوم میشود نیست که در شهر هرچه را دیدند بغارت ببرند و یا ویران کنند. همگی آرام شعارهای شان در تابلو نوشته شده و فریاد میزدند "راجرز رابرز" که رابرز کلمه انگلیسی به معنی دزد میباشد یعنی کمپنی راجرز دزد هست. چون تظاهرات کننده گان مزاحمت در شهر ایجاد کرده بودند مردم کمپنی راجرز را بشکل متقاعد ساختند که به این مستله رسید گی کند. کمپنی راجرز هم گفت به این هیاهو نمیشه به مشکل شما رسیده کرد باید در تظاهرات تان خاتمه بدهید و ما مشکل را از طریق داد گاه بصورت قانونی حل و فصل میکنیم. همگی خوش شدند که گپ به داد گاه رسید حتما کاری میشود.

چند ماه طول کشید تا وکلای طرفین مدارک و شواهد لازم را جمع آوری کردند و بعد در دادگاه به دفاع از حق خود پرداختند. وکلای کمپنی راجرز توضیح داد که ما هیچ یکی از این افراد بی نظم و بی قانون را استخدام نکردیم و از نگاه قانونی هیچگونه مسولیت برای پرداختن معاش شان نداریم شما میتوانید افرادی را مسول بگیرید که شما را استخدام کرده بودند که در این مورد وکلای کارمندان فقیر و بی کس چیزی بیشتر گفته نتوانیست و کمپنی راجرز بی گناه اعلام گردید.

نتیجه گیری
در این قسمت معلومات دقیق ندارم برای روشن شدن مطلب حالافقط تصورکنیم که ششصد نفر برای راجرز به مدت پنچماه کار کرده باشند.فرض کنید که هریکی از آنان در روز حد اقل دو نفر را بدام انداخته و امضای شان را برای قرار داد سه ساله تلفن یا انترنیت یا دیش ویا موبایل گرفته باشند. بعضی ها هستند همه ای این خدمات را از راجرز گرفته اند. حالا 600 ششصد نفر هفته پنچ روز در ماه بیست روز درپنچ ماه 100 روز کار کرده اند. شما لطفا 600 ششصد را به 100 صد روز کاری ضرب بزنید جمله میشود 60000 شصت هزار روز که این ششصد کارمند در مدت پنچماه کار کرده اند.

معمولا در اینجا هفت و نیم ساعت یک روز تکمیل کاری حساب میشود. که امکان دارد معاش هرکارمند ساعت ده دالر بوده باشد که در یک روز75 هفتاد و پنچ دالر میشود. حالا که شمارا یک بار دیگر زحمت ضرب زدن 75 دالررا به 60000 روز کاری بدهم جمله معاش کارمندان میشود4500000 چهارمیلیون و پنچصدهزار دالر که کمپنی راجرز باید پرداخت میکرد. حالا فرض کنیم که نیمه نصفی2000000 دو میلیون دالر را پرداخت هم کرده باشد بازهم دومیلیون و پنچصد هزار دالر دیگر را کمپنی راجرز مثل لالک پاک کرده واری خورد و آخرش در دادگاه هم بیگناه اعلام گردید.

ازطرف دیگر هریکی از این ششصد کارمند که در روز دو امضا برای قرار داد سه ساله خدمات شان گرفته باشند میشود 120000 یکصدوبیست هزار مشتری جدید که ماهانه حد اقل 50 پنجاه دالر بطور اتوماتیک از حساب بانکی شان به حساب بانکی کمپنی واریز میشود. که حالا شما خود تان 50 دالر را ضرب 120000 صد و بیست هزار مشتری کنید که ماهانه پرداخت میکنند من بقیه اش را بصورت کارخانگی برای خوانندگان محترم می گذارم . بعد در دوازده ماه سال ضرب بزنید و بعد به سه سال ضرب بزنید که چقدر پول به حساب بانکی کمپنی راجرز تا سه سال آینده بطور حتمی واریز میشود. در نتیجه کمپنی راجرز طرح را که ریخته بود بسیار به موفقیت پیشرفت و توانسیتند که با مصرف فقط دومیلیون دالر چند صد میلیون دالر را در دوران سه سال آینده از آن خود کنند. آنوقت است که جای تعجب برای شما باقی نمیماند مخصوصا زمانیکه میشنوید فلان کمپنی اعلان کرده است که تا پنچ سال آینده دقیقا چه قدر درآمد خواهد داشت.

درافغانستان یک دکاندارکه چند کیلو چای و شکر و چند متر پارچه در کنج دکان خاکی اش داشت نمیدانم در هر کیلوچای یک یا نهایت دو افغانی ازقیمت دکان همسایه اش گران تر فروخته بود سرو صدای مردم در تمام جای برآمده بود که هوش کنی از فلان دکان چیزی خرید نکنی که او حرام خور و کفن کش است یعنی روی جنسش فایده زیاد حساب کرده و بسیار گران می فروشد.همین داستان در ذهنم میگشت گفتم بد نیست یک مثال از قیمت فروشان غربی هم برای شما بزنم.

<<-------------------------------------------------------------------------------------->>


آفت شناسی اجتماعی

قسمت دوم 30 مارچ 2009
یکی از تاکتیکهای دیگری که کمپنی های غول پیکر غربی برای چاپیدن پول مردم استفاده میکنند. بدام انداختن تازه واردین درکشور هست. چون کسانی که تازه وارد کانادا و یا استرالیا و اروپا میشوند از هیچ قانون و برنامه های این کشورها آگاهی ندارند از همین خاطر بسیار براحتی بدام میافتند. یک فامیل باسه فرزند خوردشان تازه درکانادا آمده بودند زبان انگلیسی که نمیدانیست که هیچ حتی خواندن و نوشتن فارسی را هم بلد نبودند. و هیچ کس از آشنایان شان هم در کانادا نبود که آنان را برای ضروریات بسیار ابتدایی روز مره کمک کند. مثلا غذا از کجا خرید کنند و اولادهایش را در کجا به مکتب شامل کنند و از قبیل همین چیزها. این در حالی است که فامیل بیچاره خودرا بسیار در سختی و تنگنا یافته و مشکلات های باور نکردنی روز بروز افزایش پیدا میکرد. تا حد که آرزو میکنند کاش در این کشور هرگز نمی آمدند. در عین همین زمان ناگهان یک وطندار دلسوز و قوم پرست پیدا میشود که جانش را فدای قومش میکند. این وطندار دلسوز چندین سال است که در کانادا زندگی میکند دارای کسب و کار خوب و از قرار معلومات ظاهری مشخص است که آدم با اعتبار و نامدار است. مخصوصا زمانیکه دیدن عکس این آدم برای تبلیغات کارحرفه ای شان درآخبار هم چاپ شده است یقین این فامیل صد فی صد ثابت شد که ازین آدم کرده کسی اطمینانی تر و خادم قوم فعلا پیدا نمیتوانند. آن هم در کانادا که بند بشر را نمی شناسند.

این وطندار دلسوز کمک و راهنمای خود را آغاز نموده و برای این بیچاره ای تازه وارد مکتب را نشان بده و آدرس هارا نشان بده و یک سلسله معلومات ها ضروری دیگر را که در واقع کمک بسیار خوبی کرده بود. در کنار این همه همکاری هایش یک پیشنهاد حیاتی دیگر هم کرده بود که آن پس انداز کردن حداقل پنچاه دالر برای هر یک از اطفال این فامیل تازه وارد میباشد. گفته بود شان تا زمان که اطفال تان به سن 18 سالگی میرسد و وارد دانشگاه میشود از همین حالا که شما ماهانه پنجاه دالر برای هر یکی شان در بانک پس انداز کنید و دولت هم پنجاه دلار دیگر برای هریکی فرزندان شما اضافه میکند که درواقع صد و پنجاه دالر از طرف شما و صد و پنجاه دالر از طرف دولت برای تحصیلات دانشگاهی اولاد های تان پس انداز میگردد. همینطوری گفته گفته تا قرارداد هفت ساله را سر این فامیل امضا کرده و برای اینکه پرداخت صدوپنجاه دالر پول در هرماه راحت باشد و فراموش نشود از فامیل تقاضامی نماید که حساب بانکی کمپنی ما راهم در حساب بانکی تان درج نموده تا در اول هر ماه صد و پنجاه دالربطور اوتومات از حساب بانکی شما در حساب بانکی کمپنی ما برای پس انداز تحصیلات دانشگاه نورهای دیده ای شما میثم و گل آغی و متین جان واریز شود.

بمجرد که همین قرار داد تکمیل شد دیگر وطندار دلسوز کم پیدا شد گاه گاه دیده می شد و بس. وآن هم معلوم بود که برای شکار کردن کدام تازه وارد دیگر ازاین فامیل بدام افتاده معلومات بگیرد تا بتواند افراد بیشتر را بدام انداخته و کمیشن خود را از کمپنی بالا ببرد.

این فامیل بعد از چندین ماه متوجه میشود که عجب اشتباهی کرده اند تا هفت سال دیگرماهانه صد وپنجاه دالر در حساب بانکی کمپنی بریزند در حالیکه فعلا ده دالر ندارند که چهار کیلو شیر برای اوشتوک های شان بخرند. تمام درآمد این خانواده تنها کمک دولتی برای تازه واردین هست که از اول ماه تا آخر ماه بسیار به مشکلی کفایت میکند..

تازه این فامیل هم شانس آورده که اولادهایش 10 و11 و 13 ساله بودند که ثبت نام برای پس انداز کردند. وای بر حالی کسانیکه اولادهایش زیر سن 5 سال باشند و اگر ثبت نام کنند باید پول داده بروند تا اینکه آنان به سن هجده سالگی رسیده از آن پول برای تحصیل دانشکاهی شان استفاده کنند.

این برنامه پس انداز پول برای تحصیلات دانشگاهی بسیار خوب و کمک کننده هست. ولی مشکل در اینجا است که برای یک فامیل فقیری تازه وارید در کشور به هیچ عنوان به منفعت شان نیست. فامیل که درآمد شان آنقدر کم است که خود را بسیار به سختی میگذرانند از نا آشنایی به منطقه و مردم رنج ببرند ازتنگ دستی رنج ببرند از بیکاری رنج ببرند از دوری بقیه فامیل و دوستان که دروطن هستند رنج ببرند. که در این صورت کاملا شرایط و جو ناآشنا آنان را تحت فشار قرار می دهد و این فامیل تازه وارید اصلا نمیداند که فردا چه رخ خواهد داد چه برسد که آنان بتوانند برای 10 سال آینده فرزندان شان حساب پس انداز باز کنند که برای دانشگاه شان بدرد بخورد. این در صورت درست هست که یک فامیل حد اقل منتظر کمک دولتی نباشند یک لقمه نان بخور نمیررا خود شان پیدا بکنند و آن وقت فرق نمیکند که در ماه هر قدر به حساب پس اندازفرزندان شان بریزند.

دربدری اینجا است که در این کشور در اکثر موارد انسانیت دلسوزی صمیمیت و احترام همگی اش نقشی اصلی خود را از دست داده و حیله گران کمپنی های غول پیکر همه ای این برخوردهای نیک را به عنوان وسیله برای کلاه برداری مردم بد بخت بیچاره وبی کس استفاده میکنند. چون کمپنی های بزرگ که سرمایه تمام ملت را که میخورند درهر رشته از زندگی مردم کارمندان دارند که متخصص هستند. مثلا حقوق دان دارند سیاست دان دارند روان شناس دارند که این پروفیسرهای کار کشته برای زمینه یابی محصولات این کمپنی ها سخت میکوشند و تاکتیک های تجربه شده و موفق را به کار می اندازند. مثلا برای این که چیزی را برای یک خانم کهن سال پشتو زبان بفروشند کمپنی نهایت تلاش میکند که یک خانم کهن سال از همان پشتو زبان خود شان کارمند بگیرد تابتواند محصولات مورد نظر را بفروش برساند ویا اینکه قرار حساب پس انداز 10 ساله را امضاکنند. عین همین روش را برای بدام انداختن هر مردم و هر زبان بکار میگیرند.

خلاصه برگردیم سر اصل مطلب این فامیل بعد از دوسال حوصله ای شان سر رفت تصمیم گرفتند که دیگر ماه صد و پنجاه دالر به حساب پس انداز نریزند رفتند در بانک شان خواهش کردند که حساب بانکی کمپنی را بسته کنند که دیگرپول واریز نشود. اما بانک آنان گفتند که ما نمیتوانیم بسته کنیم شما از همان کمپنی درخواست کنید به حساب پس انداز فرزندان تان بخاطر تنگ دستی نمی توانید ادامه بدهید که دیگر پول از حساب بانکی شما نگیرند. خوب اینها به همان وطن دار دلسوزتماس گرفتند اما او در جواب گفت که لغو کردن این حساب پس انداز صد فی صد به ضرر تان هست من توصیه نمیکنم که شما آنرا بسته کنید. تلفن را قطع کرد و تمام.

این فامیل بیچاره از تنگ دستی رنج میبرد وطندار میگوید که او فعلا لغو کردن حساب پس انداز را توصیه نمیکند. بز در فکر جانش قصاب به فکر چربی. خلاصه چندین بار دیگر تلاش کردند که وطندار از حساب بانکی این فامیل پول نگیرد موفق نشدند. چون وطندار گفت که شما در کاغذ امضا کرده اید که در صورت ادامه ندادن حساب پس انداز هر مقدار پول که جمع آوری شده همه اش میسوزد و برای شما پس داده نمیشود.

درنتیجه هیچ راه دیگر برای شان باقی نماند مگر اینکه در دادگاه شکایت کنند. روش شکایت در دادگاه هم طوری هست که باید وکیل بگیری. از زیر باران فرار کنی در زیر ناودان بیشینی. این فامیل که نان از گلون اولادهای شان گرفته اند که پول بحساب پس انداز تحصیلات شان بریزند در مدت دو سال گذشته 3200 دالر پرداخت کرده اند. حالا 5000 دالر برای وکیل بپردازند تا اینکه 3200 دالر را بدست بیاورند. که بجای فایده 1800 دالر باز تاوان بدهند. خلاصه وطندار کاری در حق این بیچاره ای تازه وارید کرد که آنان یا از 3200 دالر بگذرند و یا اینکه کمپنی از حساب بانکی شان پول گرفته برود تا اینکه فرزندان شان هیجده ساله شده برای فیس دانشگاه شان بپردازند. آن وقت هم بخدای حق معلوم که کمپنی کدام شاخ و دوم دیگر برای شان درست نکند که پول پرداخت شده ای شما تا چند سال دیگر هم مورد دسترسی قرار نمی گیرد چون ما قوانین مقررات جدید طرح کرده ایم که طبق آن نمیشود فعلا پول شما را پرداخت کرد. یا مثل بانک های آمریکایی ورشکست میشود.

خدا و قرآن از هم چه آدم های بچه خور باز خواست کند که مردم های بیچاره با چه امید بعد از سالهای سال انتظاری خود را در کانادا میرسانند که ناگهان توسط آنان بدام این کمپنی ها میافتند.

<<-------------------------------------------------------------------------------------->>


آفت شناسی اجتماعی

قسمت اول 23 مارچ 2009
درهر کجای دنیا که باشیم نمیتوانیم از مکر حیله گری و گدایی های سرمایه داران جان سالم بدر ببریم. تا زمان که در افغانستان بودیم سید های ششپرکه میلیون ها سرمایه دارند می آمدند گدایی خودرا میکردند. هزاره های سنتی و معتقد دار و ندار خود را برای این حیله گر ها می دادند بخاطر که سید اولاد پیغمبر از ایشان آزرده نشود. هرگز از یادم نمیرود صحنه ای را که سید آغا جد بزرگوار چند دقیقه دور تر از مناطق مسکونی در سایه درخت تکیه زده خستگی رفع میکرد و نان های گرم تنوری را که داغ داغ جمع کرده بود یک لقمه خودش زهر مار میکرد و یک لقمه از همان نان گرم تنوری برای الاغش می داد. چون وقت نهار شده بود و من از زراعت که درفاصله ای دور از خانه ما بود رفته بودم خیلی گرسنه بودم ولی ابوهت که سید آغا در روحیه ای من گذاشته بود هرگز جرات نتانیستم که خواهش کنم جد بزرگوار یک لقمه نان برای من هم بده. شاید خیلی کس ها در طول زندگی اش در افغانستان  مثل الاغ سید بزرگوار یک روز شکم سیر نان نخورده باشند. در کنار صد ها دلیل برای فقر جامعه ما همین سید های حیله گر نان های گرم تنوری خوانواده ای فقیر را در قدم اول با خود می برد. البته بدون در نظر داشت مساله ای مذهبی و قومی خیلی کسانی هستند که بخاطر فقر بیش از حد درافغانستان واقعا مستحق در یافت کمک هستند. ولی منظور من فعلا آدم های فریب کار و حیله گر هستند که ضربه ای محکم در زندگی مردم که از شدت فقر یک دکمه در یخن ندارند وارد میکنند.

بهرصورت یک عده کسانی که توانیستند خود را در خارج برسانند در چنگ حیله گران غربی افتاده اند که پناه می برم به خدا. درکشور های مهاجر پذیر و پیشرفته عین حیله گری های را که سید ششپر میکند کمپنی های غول پیکرکه در تمام کشورها شعبه دارند در پیش گرفته اند. مثلا در کانادا کمپنی تلفن که میلیاردها دلار سرمایه دارد سیاست سید ششپری به خرچ میدهند که سرمایه آدم های فقیر را برای ابد بچاپند. مثلا یک آدم از کار خسته و ذله امده و تازه چشمش بخواب گرم شده که ناگهان کسی در وازه را تک تک میزند. اول اینکه خواب شیرینش خراب میکند و بعد از اینکه دروازه را بازمیکند می بیند که یک خانم با این همه زیبای کوت پتلون و نکتایی درکنار یک آقایی بسیار موادب و مهربان ایستاده خیال میکنی که اگربهشتی وجود داشته باشد اینها که حتما در جمع آدم ها بهشتی هستند. یک تازه وارد بیچاره ای که نه زبان درست می فهمد ونه از حیله گری های ششپری این آدمها سر درمی آورد تحت تاثیر سیمای خوشنمایی کارمندان کمپنی تلفن قرار گرفته هر امر و خدمتی را ازاین آدم ها بهشتی دریغ نمیکند. مثلا این دو کارمند شروع به تعریفات محصولات کمپنی تلفن شان کرده تااین آدم را قانع بسازد که یک قرار داد سه ساله امضا کرده و ازکمپنی آنان خط تلفن بگیرد واگر نه این فرصت طلایی را برای همیشه از دست خواهم داد. یکی از حرفهای تاثیر گزار شان این است که ما در سراسر کانادا پنجاه هزارکارمند "دزدان نکتایی دار" داریم و بهترین خدمات تلفنی ارایه می دهیم و امروز هم آخرین روز است که ما به این قیمت بسیار ارزان می توانیم خط تلفنی شمارا هم وصل کنیم و اگرنه ساعت شش بعد از ظهر امروز قیمت همین خط دو برابر میشود و شما هرگز قادر نخواهی بود که تلفن به این ارزانی بیگیرید.

همینطور ساعت ها دونفره گفتگو کرده تا یک تازه وارد بیچاره را گیج نموده قرار داد سه ساله خط تلفن را امضا کند. که این مساله نه یک بار و ده بار بلکه هزار بار رخ داده و زمان که این ادم فهمیده که درامد سه ساله خود را وقف کمپنی تلفن کرده هیچ راه گریز برایش وجود ندارد. یابرای سه سال ماه پنجاه دلار بپردازد یا برای اینکه قرار داد خود را باطل میکند جریمه ای سنگین بدهد. در غیر این صورت کمپنی به دفترپولیس در تماس شده این بیچاره ای تازه وارد را معرفی میکند که این آدم غیر قانونی عمل کرده و پول کمپنی را نمی پردازد آن وقت متوجه هستید که گپ به پولیس کشیده شد کلاه تان به روغن است. آدم امکان دارد از چنگ اذراییل فرار کند ولی از چنگ پولیس هیچ راه فرار وجود ندارد.

در نتیجه متوجه شدید که کمپنی های غول پیکر و سیدهای ششپر ازیک نوع فریب کاری استفاده میکند اما به روش مختلف. تنها برتری که سید ششپر دراین قسمت دارد این است که آنان باید هربار بیاید و چیزی را از گلون گرسنه ای فرزندان تان بگیرد . ولی این کمپنی های غربی فقط به یک امضا بسنده کرده وقت گرانبهای تانرا از این بیشتر تلف نمیکند. خود شما با آرامی هرماه درماه دالری را که به آن کارگری شاقه و طاقت فرسا بدست می آورید به مدت سه سال به حساب بانکی این کمپنی بریزید. فرق دوم که میان آنها وجود دارد اینست که  شما فرصت این را دارید هرزمان که متوجه فریب کاری جد بزرگوارتان شوید و کمی جرات به خرج داده می توانید از سید بزرگوار معذرت خواهی نموده بگویید که شما خود تان در شرایط بد قرار دارید و فعلا توان کمک به آغا را ندارید و حتما وعده بدهید به مجرد گرفتن خرمن گندم در فصل خزان  پنجاه کیلو گندم حق سید بزرگوار را محفوظ نگهداشته و آغا قرار فرصت خود آمده با خود ببرد. ولی در کمپنی تلفن این فرصت دیگر برای شما میسر نیست که قرار داد سه ساله را باطل کنید و یا پرداخت پول را به تعویق بیاندازید.  پس جای تعجب نیست مردم که طعمه ای چنین سیاست های عوام فریبی میشوند برای نسلهای گذشته چانس رهای از فقر و تنگدستی نداشته و درآینده هم ندارد.